بیشتر نوشته هایی که در اینجا می خوانید داستان اند و آنهایی که نیستند... به زودی قصه خواهند شد

حوصله اش زود از همه چیز سر می رود. یکی دو دقیقه ای با شئی جدید سرگرم می شود، مهندس وار زیر و بمش را بررسی می کند و بعد انگار که خائن بی شرفی را شناسایی کرده باشد، در نهایت سنگ دلی پرتش می کند به گوشه ای دور و چهره اش شبیه کسی می شود که دارد می گوید «از جلوی چشمم دور شو، خائن» کار مورد علاقه اش کوه نوردی و تپه نوردی ست. دوست دارد بالا برود، از برجستگی ها و ناهمواری های زمین رد شود، قل بخورد و با یک حرکت کاماندویی از جا بلند شود و چشم هایش چون فاتحی که قلمرویش را بدون خون و خونریزی وسعت داده، برق بزند. بچه 11 ماهه است. یک ماه دیگر می نشیند پشت کیکی که وسطش یک شمع روشن فرو رفته، مهمان ها تشویقش می کنند «فوت کن، فوت کن» و او لابد به جای فوت، کف دستش را می کوبد روی قشنگ ترین نقطه کیک و بعد دست خامه و شکلاتی را می مالد به قشنگ ترین لباس دنیا که به مناسب اولین تولدش پوشیده. راستش از این خونسردی و بی خیالی اش خوشم می آید. جوری به خراب شدن و شکستن اشیا نگاه می کند که انگار دارد می گوید «خب که چی؟» واقعا هم. خب که چی؟ امروز چهار دست و پا دوید توی آشپزخانه. جوری تند تند آمد که انگار با خودش مسابقه گذاشته و قرار بود کاپی، چیزی تقدیم برنده شود. به مقصد که رسید، نشست. خبری از کاپ نبود. با همان بی خیالی همیشگی گردنش به سمت گلدان های نازنینم چرخید. بی اختیار، مثل نواری ضبط شده گفتم «گلدونا دوستای ما هستن» انگار که بخواهم بگویم آنها را با دشمن اشتباه نگیر و محض رضای خدا برگ هایشان را نکن. آرام سرش را تکان داد. یعنی «اوکی حواسم هست» و بعد کف دستی که قرار بود یک ماه دیگر وسط کیک کوبیده شود را روی خاک بُنسای فرود آورد و تکه های خیس و به هم چسبیده خاک، پخش شد کف آشپزخانه. با خونسردی نگاهی به زمین انداخت و بعد با یک ابروی بالا رفته کف دست خاکی اش را بررسی کرد. چشم هایش برق زد و قیافه اش شبیه کسی شد که دارد می گوید «هه! چه باحال». برای چهل و هشتمین بار در روز دستش را شستم و او موقع شستن دست ها، سعی کرد آب را بگیرد. برای چهل و هشتمین بار نتوانست. چند دقیقه بعد دیدم باز دارد چهار دست و پا می دود سمت آشپزخانه. این دفعه کاری به خاک و گلدان نداشت. یک راست رفت سراغ مجسمه کبوتر سفید چینی که شکیل و مجلسی نشسته بود لای گلدان ها. بلندش کرد، نگاهش کرد، به خائن بودنش پی برد و پرتش کرد روی زمین سنگی. کبوتر سفید چینی شکست. خرد شد. من و بچه نگاهی به هم کردیم و چیزی ته نگاه هر دویمان گفت «خب که چی؟» جنازه تکه پاره کبوتر را ریختم توی سطل آشغال و به روزی فکر کردم که او را نشانده بودم وسط گلدان ها تا برای خودم جو بوستان و گلستان درست کنم. حالا کبوتر سفید چینی مرده بود اما اهمیتی نداشت. بچه تند تند، چهار دست و پا دوید سمت اتاق خواب. فهمیدم مسابقه شروع شده است. برای هزارمین بار در روز دنبالش رفتم. به مقصد که رسید نشست. باز هم کاپی در کار نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت   توسط آنالی اکبری 

آدرس رادیوی من:

http://instarad.io/anali.akbari

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت   توسط آنالی اکبری 

بیا امروز از چیزهای خوب حرف بزنیم. بیا ژاکت هایمان را بندازیم روی شانه، بنشینیم توی بالکن، مور مورمان شود و خم به ابرو نیاوریم. اصلاً بیا خودآزاری کنیم. همان بازی محبوبمان. همان بازی ای که بر اساس قوانینش باید از زجری که می کشیم لذت ببریم. بیا سرمای پاییز را بفرستیم لای استخوان هایمان ولی لبخند بزنیم. اصلاً قه قه بزنیم زیر خنده و فوت کنیم توی ماگ شکلات داغمان. بیا شیرینی بخوریم. بیا خامه های روی شیرینی را لیس بزنیم و چرت و پرت بگوییم. بگذار امروز نه خبری از حرف های کسل کننده کاری باشد و نه گله و شکایت از این و آن. بیا بی خیال دنیا شویم و فقط از چیزهایی حرف بزنیم که ما را به خنده می اندازد. بیا به همه چیز بخندیم. بیا خنده دار شویم. خنده دارتر از دلقک دماغ قرمز سیرک بزرگ خلیل عقاب. بیا آنقدر مسخره بازی در آوریم که از شدت خنده به نفس نفس بیفتیم و اشک از گوشه چشم هایمان پایین بریزد. بیا از خودمان بگوییم. از چند سال پیش. از وقتی بچه تر بودیم. وقتی عاشق این و آن می شدیم و دو شب و سه روز عاشق می ماندیم. بیا از حماقت هایمان بگوییم و خودمان را مسخره کنیم. می دانی که هیچ چیز خنده دارتر از این نیست که خودمان را سوژه کنیم. بیا از خاطراتمان بگوییم. از مسافرت پارسال زمستان. از کلبه جنگلی و آتش شومینه ای که دم به دقیقه خاموش می شد و جوراب های پشمی و سیب زمینی های کبابی. از صدای زوزه گرگ های نیمه شب. بیا به خودمان بخندیم که چطور میز و صندلی ها را پشت در گذاشته بودیم که مبادا گرگ ها داخل شوند. بیا از چهارشنبه بازار بگوییم. از بوی ماهی و سبزی های تازه توی سبد حصیری مان. از دوچرخه سواری توی جاده های آسفالت نشده. از زمین خوردن و گلی شدن و چرخ پنچر. از پیاده قدم زدن کنار دوچرخه بی سوارمان زیر درخت های خوش رنگ خیس. از غروب آفتاب و صورتی و نارنجی شدن آسمان. بیا از چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم. از لم دادن روی کاناپه و لیس زدن قاشق بستنی و تماشای یک فیلم ترسناک. از خزیدن و بیرون آمدن دختربچه ای با موهای بلند و سیاه از تلویزیون. بیا از آرزوهایمان بگوییم. از آنهایی که بهشان رسیدیم و خطشان زدیم و آن هایی که هنوز دست نیافتنی به نظر می رسند؛ مثل اسباب بازی های مناسبتی بالای کمد بچه ها. بیا تا شب توی بالکن بمانیم. تا وقتی که انگشت هایمان یخ کند و شروع کنیم به عطسه کردن و آب دماغمان سرازیر شود. بگذار امروز همه چیز خوب باشد. حتی بهتر از آنچه که واقعاً هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

1) بی شک یکی از دلپذیرترین صحنه های زندگی تماشای خنده های نوزاد است. راجع به نوزاد همسایه بالایی حرف نمی زنم، خنده او احتمالا براي شما پشیزی ارزش نخواهد داشت. منظورم بچه خودتان است. همان بچه ای که می تواند ساعت ها شما را به شیوه مامورين القاعده آزار دهد و بعد با یک خنده چند ثانیه ای جوری دلتان را به دست آورد که خودتان هم نفهمید این دل چطور به دست آمده! 

روزهای اول فکر می کردم دختر فقط به حرف ها و شکلک های ما ری اکشن نشان می دهد و یک دفعه با آن دهان کوچک بی دندان می زند زیر خنده. ولی تازگی ها فهمیده ام او به چیز دیگری هم می خندد. گاهی به نقطه ای خالی از اتاق خیره می شود، با دقت جایی را تماشا می کند و بعد انگار که بامزه ترین جوک عمرش را شنیده باشد، شروع می کند به ریسه نوزادی رفتن. اگر فکر می کنید از اینکه دختر یک ماه و نیمه ام قادر به دیدن ارواح و ارتباط برقرار کردن با آنهاست ناراحتم، سخت در اشتباهید. دختر جان به گروه عجیب و غریب ها خوش آمدی!

2) بعد کار به جایی می رسد که وقتی می شنوی کسی برای خواباندن نوزاد پیشنهاد روشن کردن سشوار و جاروبرقی را می دهد، نه چشم هایت را به اندازه سوراخ لایه اوزون گشاد می کنی و نه هاها می زنی زیر خنده. فقط سرت را مثل علامه های دهر به آرامی تکان می دهی و لبخندی نیمه ملیح به نشانه «آررره بابا در جریانم» می زنی. همین.

3) روزهای اول بعد از تولد بچه ( همان روزهایی که فکر می کنی هر لحظه ممکن است از شدت بی خوابی و خستگی برای همیشه افقی شوی و زير لب بگويي باي باي زندگي) اطرافیان وعده جادوی روز چهلم را می دهند و با اطمینان می گویند چهل روزش که تمام شود همه چيزخوب مي شود. همان ها بعد از گذشتن چهلمين روز و كار نكردن جادو، وارد فاز دوم وعده و وعيد مي شوند و مژده مي دهند «سه ماهش كه تموم شه درست مي شه» شك ندارم كه اين اميدواري ها تا 18 سالگي كش خواهد آمد.

4) يك مرور كوتاه بر اتفاقات اين چند هفته نشان مي دهد كه بچه تنها كسي نبوده كه در اين روزها دچار تغيير شده. من هم تغيير كرده ام. مني كه روزهاي اول از ترس خراب شدنش جرات نمي كردم به او نزديك شوم، حالا چه راحت بلندش مي كنم و از اين دست به آن دست مي دهم و جا به جايش مي كنم. حتي ديگر اين توانايي را در خودم مي بينم كه او را مثل توپ تنيس پرت كنم بالا و بعد از اينكه خودم سه الي چهار دور روي زمين پشتك زدم، در حالي كه روي سرم ايستاده ام با يك دست بگيرمش. اوووف نه... شوخي كردم. لطفاً بچه ام را ازم نگيريد! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 



واقعیت را بگویم؟ هیچ نمی دانستم دارم چه می کنم. یک روز خواستم مادر باشم و بَنگ... چند هفته بعد جواب آزمایش مامان صدایم می کرد. عجب روز خوبی بود آن روز. روزی که دستم را روی دلم گذاشتم و به کسی که هنوز هیچ چیز نبود سلام کردم.

9 ماه گذشت. 9 ماه بارداری خیلی بیشتر از 9 ماه معمولی یا 9 ماه تحصیلی طول می کشد. آنقدر کش می آید که کم کم یادت می رود زندگی غیر بارداری چه طوری ست. فکر می کنی از اول به همین شکل به دنیا آمدی. همین قدر عجیب، همین قدر سنگین، همراه با موجودی دیگر. موجودی که هر روز بزرگتر می شود و تکان هایش محسوس تر.

روزهای آخر بود که کم کم حس کردم این بازی چند ماهه دارد جدی می شود و یک نفر قصد دارد در بزند و بیرون بیاید. یک نفر. یک دختر. یک آدم واقعی. بعد روزها آرام آرام اما تند تند گذشتند و رد شدند و صفحه تقویم روی «آن روز» ایستاد. همان روزی که باید ساک از قبل آماده کرده را بر می داشتیم و به سمت بیمارستان می راندیم. همان روزی که همراهانم پشت دری بسته ماندند و من رفتم تا در لباسی آبی فرو روم و رگم میزبان سوزن شود. همان روزی که تختی متحرک مرا از راهروها رد کرد و به اتاق عمل برد. چقدر شبیه فیلم ها بود. دراز کشیدن روی آن تخت و تماشای سقف و صورت پرستارها. راستی این اتاق عمل عجب جای ترسناکی ست. شجاع ترین آدم زمین هم که باشی نمی توانی دست کم چند لحظه ای به بیهوشی و هرگز به هوش نیامدن فکر نکنی. سرمای اتاق دویده بود زیر پوستم. دندان هایم به هم می خورد و شانه هایم می لرزید. ترسیده بودم؟ نه. اگر ترسیده بودم پس آن لبخند کش آمده بر روی صورتم چه بود؟ پس چرا پرستارها با جمله «چه مادر شجاعی» به سمتم می آمدند؟ ماسک را روی صورتم گذاشتند. گفتند نفس بکش. چند بار نفس کشیدم؟ چقدر طول کشید تا بیهوش شوم؟ یک چیزی چسبیده بود ته گلویم. از آنجا به بعد را یادم نمی آید. کات.

چشم هایم را که باز کردم روی تخت اتاقم بودم. درد داشتم؟ یادم نمی آید. تصویر محو آدم ها از جلوی چشم هایم رد می شد. درست مثل فیلم ها. اولین حرفی که زدم چه بود؟ پرسیده بودم «اتاقم رو به دریاست؟!» بچه را کی آوردند؟ کی خوابید کنارم؟ کی صدای نفس هایش را شنیدم؟ کی عاشقش شدم؟ یادم نمی آید.

حالا یک مادرم. هرچند هنوز عادت نکرده ام به مادر بودن. عادت نکرده ام که آن موجود کوچک دوست داشتنی را به چشم فرزندم نگاه کنم. حس می کنم یک آدم کوچولوی بی نظیر است که چند وقتی از قصه اش بیرون آمده و در آغوشم فرو می رود و تند تند نفس می کشد. هنوز می ترسم از اینکه مادرش باشم. آنقدر ظریف است که از بلند کردنش وحشت دارم. که مبادا آسیبی ببیند، مبادا خراب شود.

واقعیت را بگویم؟ خوشحالم از بودنش. تماشای اداهای صورت و بدنش آنقدر لذت بخش است که می شود مدت ها بی حرکت کنارش ماند و مثل کارتونی دوست داشتنی نگاهش کرد. حالا یک مادرم، چه بترسم چه نترسم، و او دختر کوچولوی من است. دختری که احتمالاً خیلی زودتر از آن 9 ماه طولانی بارداری بزرگ می شود، قد می کشد و دیگر نه نیازی به پوشک خواهد داشت و نه شیر خوردن های شبانه.

واقعیت را بگویم؟ من یک مادر هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 


روی دیوار آشپزخانه خانه کودکی هایم دریچه ای مربع شکل قرار داشت که اسمش را گذاشته بودیم پنجره مخفی. پنجره مخفی درست وسط دیوار بود و در چوبی اش در بین کاشی های آبی آشپزخانه اصلاً مخفی به نظر نمی رسید. با این حال همه دوست داشتیم به این اسم صدایش کنیم و بگوییم آن دریچه رو به باغ سحرآمیز باز می شود. باغی سبز و جادویی با درخت های پیر و گل هایی عظیم الجثه و رنگی. واقعیت این است که باغ سحرآمیزی هم در کار نبود و اگر دستگیره دریچه را می کشیدی و در چوبی اش را پایین می آوردی، پنجره ای رو به اتاق پذیرایی باز می شد. جایی که نه درخت داشت، نه طوطی و نه آبشاری با آب نقره ای، در عوض مبل های زرشکی داشت و چند گلدان دیفن باخیا، که ما به علت صمیمیت زیاد دیفن باخ صدایش می کردیم.

در مجموع پنجره بی مصرفی بود و خدا می داند معمار موقع ساختنش چه فکری در کله اش بوده. از آن طرف که تماشایش می کردی شبیه باجه بلیت فروشی به نظر می رسید و از این طرف شبیه سوراخی در پیتزا فروشی برای گرفتن سفارش. اما دلمان نمی آمد اسم شیرین «پنجره مخفی» را ازش بگیریم و با وجود اینکه حتی من 6-7 ساله هم می دانستم خبری از باغ سحرآمیز نیست، تظاهر به بودن آن باغ در پشت دریچه بسته نکنیم.

مادر چند باری برای اینکه از تمام فضای خانه استفاده بهینه کرده باشد، در مهمانی ها موقع چیدن میز شام پنجره را باز کرده و از آنجا شیشه های نوشابه و لیوان یخ را با وجود طولانی تر شدن مسیر، دست به دست کرده بود. آن شب ها همه می دانستیم که پشت پنجره مخفی، اتاق پذیرایی ست و باغ برای چند ساعتی به مرخصی اجباری می رفت.

من هم که به نوبه خودم نسبت به دریچه احساس مسئولیت می کردم، بالاخره موفق به کشف راهی مفید و فان برای استفاده از آن شدم. با قرار گرفتن در قاب پنجره شدم خانم مجری، و پنجره تبدیل شد به تلویزیون. برنامه هایم را برای خواهرم که پشت میز آشپزخانه در حال غذا خوردن بود اجرا می کردم و لحظات شادی را برایش می ساختم! برنامه ها را با جمله های کلیشه ای «سلام به همه شما بینندگان عزیز» شروع می کردم و با «امیدوارم از برنامه امروز لذت برده باشید» به پایان می رساندم. اما خلاقیت اصلی مربوط به برنامه های بین این دو جمله بود. مثلاً وقتی با تکنیک هایی خاص سرم را از گردنم جدا می کردم و کله سخنگو اجرای باقی برنامه را به عهده می گرفت.

سال ها بعد که بزرگتر شدیم همه پنجره را از یاد بردیم. دیگر دریچه چوبی هم بخشی از دیوار به نظر می رسید و مدت ها بود که کسی حوصله باز کردن و سرک کشیدن از آن را نداشت. دیگر باغ سحرآمیز را به حال خودش گذاشته بودیم، همین طور باجه بلیت فروشی و راه دست به دست کردن وسایل و تلویزیون را. اما هنوز با فکر کردن به آن آشپزخانه و آن دریچه مربع شکل، تصویر باغی سبز و جادویی جلوی چشم هایم می آید. باغی که هیچ وقت وجود نداشت.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

هیچ وقت در بیمارستان بوده اید؟ من بوده ام. هیچ وقت روی تختش خوابیده اید؟ من خوابیده ام. یکی دو شب. شب اول در بخش مراقبت های ویژه بودم. می دانستم حالم خوب است ولی آنها باور نمی کردند. هی می گفتند یک جای کار می لنگد. به زور دوتا از این لوله های به دردنخور را توی دماغم فرو کردند که بتوانم راحت نفس بکشم. همان لوله های به دردنخور بود که راه نفس کشیدنم را بسته بود و شب خوابم نمی برد. گفتم برایم مجله بیاورید بخوانم سرم گرم شود، چشم هایشان را گشاد کردند و سر تکان دادند که یعنی نه، بخش مراقبت های ویژه جای مجله خواندن نیست. آخ چه شب گندی بود پسر. هنوز از قیافه ام خبر نداشتم که به چه روزی افتاده. فقط می توانستم باد کردگی لب هایم را حس کنم. در آن بخش کوفتی هیچ چیز پیدا نمی شد. نه مجله ای نه آینه ای. فقط سیم بود و سرم و صدای بیب بیب دستگاه های مختلف. نصفه شب در حالی که تازه خوابم برده بود یک نفر توی اتاق آمد. جوری راه نرفت که لخ لخ دمپایی هایش از خواب بیدارم نکند. چشم هایم را که باز کردم او را شبیه به آدمکشی بی رحم و سرنگ در دست دیدم. نزدیک و نزدیک تر شد و بعد سرنگش را مثل دشنه توی سرم آویزان از تخت فرو کرد. حال خوبم شروع کرد به بد شدن. چی بود که داشت بهم تزریق می کرد؟ اتاق تاریک دور سرم چرخید و گوش هایم شروع کرد به سوت کشیدن. انگار طناب پیچم کرده بودند به ریل و قطار مسافربری داشت می آمد تا چیزی از استخوان هایم باقی نگذارد.

روز بعد زنده از خواب بیدار شدم. به خوبی قبل نبودم. پرستارهایی که مهربان تر از آدمکش دیشبی به نظر می رسیدند، در مقابل درخواست «لطفاً یک آینه بهم بدین» با یک گلدان گنده توی اتاق ظاهر شدند. دور گلدان مربع با گل های مصنوعی آینه کاری بود. دوتایی آینه غول پیکر را جلوی صورتم گرفتند و یک دفعه کل وحشت موجود در جهان، با فشار سرازیر شد توی وجود من. آن موجود آش و لاش با یک چشم فرو رفته در قعر ورمی عجیب در یک طرف صورت، با دماغی خون مرده و لبی باد کرده و خراش های روی پیشانی من بودم؟ همان موقع بود که فهمیدم حالم خوب نیست. حالم اصلاً خوب نیست و دلم می خواهد آدمکش دیشبی دوباره با سرنگش سر برسد و کار را تمام کند.

مسئولین بیمارستان هیچ با من هماهنگ نبودند. گفتند اوضاع خوب است و مرا راهی بخش کردند. من را که نه، موجود ترسناک توی آینه را. بعد چند نفری افتادند به جان پای شکسته ام. چه می دانستم چه به روزش آمده. ساعت ها بود که یادم رفته بود تکانش دهم یا رویش بایستم. خوب فشارش دادند و وقتی صدای استخوان ها و صدایی از ته حنجره ام در آمد، شروع کردند به گچ گرفتن. گچ از نوک انگشت ها بالا و بالاتر آمد و انگار کل وجودم را پوشاند. شدم یک مجسمه نه چندان زیبا.

هیچ وقت جایی از بدنتان شکسته؟ آنهایی که جوابشان منفی ست از جواب دادن به این سوال می ترسند. تق تق می زنند به تخته و آرام سر تکان می دهند. نگرانند که مبادا حادثه صدایشان را بشنود و در اسرع وقت سراغشان بیاید. ولی آنهایی که قبلاً این را تجربه کرده اند عین خیالشان نیست. می دانند که روزهای فرو رفتن در گچ هم می گذرد و یک نفر بالاخره با اره برقی می افتد به جانت و تو را از دل پوسته سنگینت بیرون می کشد.

بدترین اتفاق ها هم بالاخره تمام می شوند. آدم بالاخره از بدترین جای دنیا به نام بیمارستان مرخص می شود، زخم ها بهبود پیدا می کنند، ورم ها می خوابند، شکستگی ها جوش می خورند و غم و ناامیدی بالاخره راهش را می گیرد و می رود. دنیا همیشه که پر از درد و زشتی نمی ماند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

میلیون ها سال است که زن ها حامله می شوند و شکم هایشان می شود خانه موجودی دیگر.
میلیون ها سال است که آدم های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز هیچکس به آن عادت نکرده است. نه خود زن های حامله و نه رهگذرها. مردم دوست دارند به زن های باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انگار شکم های بزرگ و موجودات درونشان هیچ وقت عادی و تکراری نمی شوند. جداً چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو. چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.
یک چیزهایی هیچ وقت عادی نمی شود. بچه دار شدن مثل یک جادوست. مثل افسانه ای شیرین و عجیب و غریب که سخت می شود باورش کرد. آخر چطور می شود یک دفعه مادر شد. همین که اولین بار نقطه ای تپنده را نشانت می دهند و می گویند این بچه شماست، همه چیز تغییر می کند. دستت را می گذاری روی شکم و حس می کنی از همین حالا باید قوی تر باشی. باید محافظت کنی از این نقطه تپنده کوچک. باید حامی اش باشی، همراهش باشی. هر روز بزرگتر که می شود، احساساتت بیشتر موج بر می دارد. شروع به تکان خوردن که می کند فکر می کنی دیگر خودت نیستی، دیگر پاهایت روی زمین نیست. لذتی وجودت را می گیرد که با کمتر چیزی قابل قیاس است.
با گذشت هر روز و هر ماه چقدر عاشق تر می شوی. چقدر قلبت می تپد برایش. برای اویی که هیچ نمی دانی چه شکلی خواهد بود. چشم هایش، دهانش، انگشت هایش. از همین روزهاست که نگرانش می شوی. که چرا تکان نمی خورد، چرا نمی چرخد، چرا با لگدهایش نمی گوید من اینجام.
بارداری مثل یک جور جادوست. جادویی که همه چیز را تغییر می دهد. جادویی که تو را تغییر می دهد و دیگر اسمت را برای همیشه عوض می کند. بعد از این کسی هست که تو را مادر صدا خواهد کرد. مادر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

  نوجوان که بودم یک چت کن حرفه ای به حساب می آمدم. حالا را نمی دانم ولی آن وقت ها چت کن های حرفه ای کسانی بودند که به محض رسیدن به خانه، در حالی که هنوز روپوش مدرسه به تن داشتند و کوله پشتی شان را زمین نگذاشته بودند، مثل دروازه بانی از جان گذشته شیرجه می زدند سمت کامپیوتر غول پیکر و روشنش می کردند و می دانستند طبق زمان بندی، تا دست و رویی بشویند و چیزی برای خوردن سرپایی پیدا کنند ویندوز بالا آمده و می توانند قیژ قیژ وصل شوند به اینترنت و صورتک یاهو مسنجر را خندان کنند. همه این ها مستلزم این بود که اکانت مثلاً ۱۰ ساعته ات تمام نشده باشد یا هی به صورت متوالی نوای عنکرالاصوات بوق اشغال را نشنوی. آن وقت ها سرعت اینترنت به قدری کند بود که برای ورود به هر سایتی میزان صبر و شکیبایی ات آزمایش می شد و بی شک رستگاری با کسانی بود که پشت مانیتورهایشان بیشتر دوام می آوردند. آنها همان حرفه ای ها بودند.

عقل امروزم معتقد است چتیدن، آن هم با غریبه هایی بی نام و نشان که شاید هرگز نبینی شان، در لیست ۱۰ تایی عبث ترین کارهای ممکن قرار دارد ولی آن وقت ها عقل چیز دیگری می گفت. شاید هم سکوت می کرد و یک گوشه کله نوجوانی ۱۵-۱۴ ساله سماقش را می مکید و اداره امور را به کارمند خل و چلی به نام احساس واگذار می کرد. جناب احساس هم در وظایفش کوتاهی نمی کرد و بهتر از صدجور قهوه اصل برزیلی، ما را تا سپیده صبح پشت مانیتور در حال تایپ کردن جمله های بلند بیدار و هوشیار نگه می داشت.

واقعیت این است که هیچ نمی دانم آن همه ساعت چه می گفتیم و چطور می توانستیم ۳ ساعت تمام روی صندلی چرمی خشک شویم و حتی نفهمیم که زمان چطور دارد می گذرد. فقط از پشت عرق کرده و فشار مثانه یا گرسنگی می شد حدس زد که ساعت ها از وقتی که قیژقیژ، با نیت «فقط ۱۰ دقیقه» به اینترنت وصل شده بودیم می گذرد.

خوب که فکر می کنم می بینم آدم ها در نوجوانی پر از حرف اند. پر از جمله های طولانی که شاید ترجیح می دهند آنها را به غریبه ها بگویند، شاید هم به دوستانی هم سن و سال که ته خیلی از این جمله ها را نگفته می دانند. چت کردن برای ما بخشی از زندگی بود. یک عادت مهم و اساسی که ترک کردن اجباری اش استخوان هایمان را به درد می آورد.

از همان وقت ها بود که فهمیدیم پنهان شدن پشت فونت های رنگی و شکلک های جورواجور و نوشتن حرف ها خیلی ساده تر از رو به رو شدن با آدم های واقعی و به زبان آوردن همان کلمه هاست. از همان وقت ها بود که شروع کردیم به بازی کردن نقش کسی دیگر که در دنیایی مجازی زندگی می کند و لازم نیست غمش را توضیح دهد و می تواند به یک صورتک غمگین با لب های پایین افتاده اکتفا کند. بعد کم کم چکیده همه احساساتمان در قالب همان صورتک ها به نمایش در آمد. مفید و مختصر و رک و پوست کنده. از عشق و لبخند و مهربانی گرفته تا گریه و خشم و دلخوری.

به عنوان یک چت کن حرفه ای سابق، سال هاست که از این حرفه کناره گیری کردم. دیگر حتی حوصله نوشتن یک جواب کوتاه را هم ندارم. نمی دانم، انگار دیگر همه حرف هایم ته کشیده. حرف هایی که باید ۳ ساعت تمام طولشان داد. یک چیزهایی باید در همان سال های نوجوانی باقی بماند و گره بخورد به خاطرات همان روزها. به خاطرات روزهایی که آدم هایش در یونیفرم یک شکل، مسیر خانه تا مدرسه را با هدفی خاص دنبال می کردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 


مهاجرت داستان ترسناکی ست. از آن داستان هاییست که فکر می کنم قهرمان هایش باید آدم های بی اندازه شجاعی باشند. آنقدر شجاع که بتوانند دل از همه چیز بکنند، چند کیلو بار ضروری بریزند توی چمدان، برای آخرین بار خانه و کوچه و شهرشان را نگاه کنند و دور شوند. شاید برای چند سال، شاید برای همیشه.

مهاجرت از آن دسته کارهاییست که انجامش دلم را می لرزاند. مثل سوار شدن پاراگلایدر یا پایین پریدن از هواپیما با چترنجات نیست که فکر کنی می توانی یک جوری از پسش بر بیایی و خودت را وارد یک بازی هیجان انگیز که می دانی تمام شدنی ست کنی. مهاجرت بزرگترین تغییر زندگی ست. آنقدر بزرگ که می تواند با یک فوت کوچک تو را مثل پری بیرون آمده از بالش به سمت خوشبختی یا نابودی هول دهد.

وقتی دوستان و آشنایانی را می بینم که بعد از سال ها زندگی در اینجا، بعد از ازدواج و به دنیا آوردن یکی دو تا بچه، بعد از سال ها کار کردن در این شرکت و آن سازمان، بعد از چند سال مدرسه رفتن فرزندانشان تصمیم به مهاجرت می گیرند تعجب می کنم. تعجبم از تصمیمشان نیست بلکه از عزمشان است. از اینکه چطور می توانند دست به چنین ریسکی بزنند و یک دفعه وارد دنیایی دیگر شوند و دوباره شروع کنند به یاد گرفتن چیزهایی که قبلاً یکبار آموخته بودند. یاد بگیرند مثل بچه ای نوپا حرف بزنند و الفبا را حفظ کنند و بنویسند و بخوانند. بتوانند با آدم هایی ارتباط برقرار کنند که شبیه شان نیستند، بگردند دنبال شغلی تازه و پولی به دست آورند که تا پیش از این برایشان پول خارجی بود و حالا اعتباری برای گذراندن زندگی. آدم هایی که دیگر سنی ازشان گذشته، چطور می توانند غمشان را به زبانی دیگر توضیح دهند، چطور می توانند غروب های یکشنبه را در آپارتمانی کوچک و محقر حاصل فروش خانه ای پر پنجره در شهر خودشان بگذرانند و فکرشان مثل قاصدکی سبک، فرسنگ ها دورتر نرود و خودش را به جایی به نام «خانه و خاطراتش» نرساند و دلتنگی با انگشت های سرد عرق کرده اش گلویشان را فشار ندهد.

چقدر اراده می خواهد رفتن. چقدر باید قوی بود برای رد شدن از این پل چوبی. چقدر عجیبند آنهایی که دل از همه چیز می کنند و برای همیشه می روند. «همیشه» واژه سنگینی ست. آنقدر سنگین که گاهی مثل بختکی چاق روی آدم می افتد و نفس کشیدن زیر تن عظیمش غیر ممکن می شود.

عجیب است. عجیب است که آدم ها یک دفعه این حجم از دل گندگی را از کجا می آورند. بگذارید حرف انگیزه هایشان را وسط نکشیم. بگذارید این مهاجران، قهرمان های شجاع قصه ای باشند که برای جنگیدن با هر چیزی آماده اند. قهرمان هایی با بدن های آهنی و نیروهایی خارق العاده.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  |