تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

اینجا جای خوووبی خواهد بود! آررره

یاسمن ۱۰ ساله است.

یاسمن ۱۰ ساله کتابی برای رنگ آمیزی دارد. کتاب هیجان انگیزی که می توانی در آن جادوگر و خرس و اسکیمو و گاوهای بی رنگ را رنگ کنی. من دیوانه ی این کتابم. و یاسمن ۱۰ ساله این را می داند و هربار که مرا می بیند٬ کتاب و پاستل به بغل جلو می آید٬ هر دو نیشمان از اینجا تا آنجا باز می شود٬ شیرجه می زنیم لای صفحه ها و رنگ می کنیم و رنگ می کنیم و رنگ می کنیم.

بعضی وقت ها که یاسمن می پرسد «آسمونشو چه رنگی کنم؟» جواب می دهم صورتی یا بنفش. و زبانم را برای آن کسی که گفته آسمان را حتماْ باید آبی کشید دراز می کنم. و وقتی می پرسد «نوک طوطی باید چه رنگی باشه؟» می گویم «هر رنگی که تو دوست داشته باشی٬ بایدی وجود نداره» بعد از او می خواهم در قید و بند این مسائل نباشد. و یاسمن می خندد. نمی دانم آدم ها در ۱۰ سالگی می دانند "در قید و بند این مسائل نباش" یعنی چه یا نه. پس من هم می خندم و دوتایی درخت ها را نارنجی می کنیم و گاو را خردلی با خال های قرمز و آبی و زرد٬ و زمین زیر پای اسکیمو را سبز. و هربار که او یادآوری می کند «ولی تو دنیای واقعی که اینجوری نیست» می گویم «اینجا که دنیای واقعی نیست!» و فکر می کنم اگر او بچه ی خودم بود صادقانه می گفتم دنیای واقعی ای وجود ندارد و قرار نیست همیشه آسمان آبی باشد و قطب شمال سفید. و حتماْ قبل از آنکه ۱۰ ساله شود معنی "در قید و بند این مسائل نباش" را به او یاد می دادم.

در حال رنگ آمیزی جلوی تلویزیون هستیم که دختری در یک فیلم دوبله شده می گوید «...دیوید و مَتیو به من تجاوز کردن» یاسمن ۱۰ ساله کنجکاوانه می پرسد «تجاوز یعنی چی؟» اُه چه سوال عجیبی! ظاهراْ آدم ها در ۱۰ سالگی خیلی چیزها را نمی دانند. شرایط سختی بود. از یک طرف نمی توانستم به بچه ای که مادرش نیستم معنی دقیق کلمه را بگویم و از طرف دیگر از کسانی که سوال های کنجکاوانه ی بچه ها را با دروغ های آبکی جواب می دهند بدم می آمد. فکر کردم بهتر است خودم را به نشنیدن بزنم و بقیه ی گاوم را رنگ کنم. که حقه ام نگرفت و سوالش را دوباره تکرار کرد. شِت!

هیچ وقت خودم را به خاطر جواب احمقانه ام نمی بخشم. زل زدم توی چشم های بی گناه یاسمن ۱۰ ساله و گناهکارانه گفتم «یعنی دیوید و متیو باهاش دعوا کردن!» چه لحظه ی نفرت انگیزی بود وقتی دروغم را باور کرد. امیدوار بودم از این به بعد به جای اینکه بگوید من با فلانی دعوا کردم٬ نگوید من به فلانی تجاوز کردم!

گناهکارانه خودم را دلداری دادم که هیچکس در این "دنیای واقعی" بیگناه و ۱۰ ساله باقی نمی ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:44  توسط آنالی اکبری  | 

 

بیدار شو برادر. جنگ است. باید بروی. پوتین هایت کجاست؟

بیدار شو برادر. وقت رفتن است. خمیازه نکش. چشم هایت را باز کن. کشور مهمتر است یا خواب؟ بیدار شو برادر. تو برای جنگیدن آفریده شده ای. برای اسلحه در دست گرفتن. برای کشتن. برای محافظت. از من. از خاک. همان خاکی که گربه ی همسایه در آن ادرار کرد. باید بجنگی برادر. دشمن پشت دیوار دراز کشیده است. حواست هست؟ دشمن با زیپ پایین کشیده پشت دیوار است و من صدای نفس هایش را می شنوم. نفسی که بوی پنیر می دهد.

بیدار شو برادر. باید بجنگی. برای ناموست. همان ناموسی که ۹ ماه پیش از ماشین غریبه پیاده شد. ناموسی که دیشب بچه ی غریبه را به دنیا آورد. بجنگ برادر. برای بچه ی غریبه. همان بچه ای که بابا صدایت نمی زند. اسلحه ات را پر کن برادر. وقت رفتن است.

بیدار شو برادر. بمب ها منفجر می شوند و تو خوابی. دست ها جدا٬ سرها جدا٬ تن ها جدا. بوی خون می آید و تو هنوز در خوابی. بیدار شو برادر. برای مردمت بجنگ. برای آن مردمی که دوستت نداشتند. برای آن لعنتی ها بجنگ.

بند پوتین هایت را سفت کن. اسلحه ات را بردار. وقت رفتن است. بجنگ و کشته شو تا اسمت روی کوچه مان بماند. می خواهم اسمت لای آدرس خانه مان نفس بکشد. کشته شو برادر. اسم کوچه برای من کافیست.

در آغوشم بمیر برادر. تا به حال هیچ وقت در آغوشم نمرده ای. می خواهم از خون ات خونی شوم. سرزمین و خاک و ناموس مال تو٬ اسم کوچه و پیراهن خونی مال من. معامله ی خوبی ست.

لبخند بزن برادر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 20:42  توسط آنالی اکبری 

از خیابان که رد می شدم می گفتند مراقب باش. رد شدن از خیابان های عریض که ماشین ها در آن با سرعت زیاد رد می شوند و هر چیزی را زیر لاستیک هایشان له می کنند٬ به قول من هیجان انگیز و به قول آنها خطرناک بود. همیشه می گفتم دوست دارم راننده ها مراقب من باشند. بدون احتیاطی که شرط عقل است٬ می رفتم وسط خیابان و ماشین هایش. یا رد می شدم یا له.

تجربه های جدید را دوست دارم. تجربه هایی که هر کسی حاضر نیست به دستش بیاورد. همان چیزی که خیلی ها اسمش را ریسک می گذارند و در دل دیوانگی صدایش می زنند. همانی که دیگران در مقابلش برایت سر تکان می دهند و می گویند مراقب باش. گاهی باید بعضی چیزها را از دست داد تا چیزهای جدیدی به دست آورد. دوستان شگفت انگیزی که امروز دارم محصول همین تجربه ی جدید است. دوست هایی که هر روزم را با آنها گذراندم. آدم هایی عجیب.

پیش بینی اش برایم سخت بود٬ آدم هایی که از جنس من نبودند بتوانند دوستان خوبم شوند. و یاد گرفتم که جنس چندان اهمیتی ندارد. ظاهر اهمیتی ندارد. سن اهمیتی ندارد. برای اینکه از بودن در کنار کسی احساس شادی کنی هیچ چیز اهمیتی ندارد. تنها کافیست لبخند بزنی و دوستشان داشته باشی. چقدر زندگی آسان و دوست داشتنی ست٬ اگر تصمیم کبری نگیریم که با قوانین دست ساخته مان آن را به گند بکشیم.

من در کنار پسرکان ۱۸ ساله ای که مدرسه را تازه تمام کرده و در المپیاد مدال گرفته و با عینک های ذره بینی شوخی می کنند٬ شادم. و اهمیتی ندارد که امیر و سیاوش و بهنود چه می خوانند٬ پاتوقشان کجاست٬ به چه فکر می کنند یا بهتر است بگویم چگونه فکر می کنند. وقتی می توانم در کنار نیما و سعید و پژمان و علیرضا و محمدحسین و حامد و شهرام و آرش و محمود از ته دل بخندم٬ چه اهمیتی دارد که گذشته ی هر کداممان چه بوده است. که بوده و از کجا آمده ایم؟

و حالا دو دوست به نام زهرا دارم. یکی در یزد معماری می خواند و خیلی شبیه به خودم فکر می کند و دیگری دانشجوی عمران است و می خندد. همیشه می خندد. آرزو زرتشتی ست و قصه ی رویاهای ساده اش را به جذابیت یک فیلم سینمایی جذاب تعریف می کند. زهره از آنهاییست که می توانم تا صبح کنارشان بنشینم٬ چرت و پرت بگویم٬ چرت و پرت بشنوم و قهقهه بزنم. مهسا بی نظیر است٬ تنها کسی ست که اخبار مهیجم را با هیجان برایش تعریف می کنم و دوتایی از شدت خنده می پاشیم روی آیینه. و دنیا... در یک جمله خلاصه می کنم٬ او دنیای من است.

و وقتی در کنار این آدم ها تا این اندازه شادم٬ باقی مسائل چه بی اهمیت می شود.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 20:27  توسط آنالی اکبری  | 

 

سه نفر بودیم.

یکی از ما رفت و ادبیات خواند و کتابخانه اش را با کتاب های قطور زرشکی و قهوه ای پر کرد و شعرهای مولانا را حفظ کرد و متن های ادبی نوشت که هیچ وقت نخواندم و هنوز دیکته ی صحیح بعضی کلمات او را به شک می انداخت و به سین و صاد و ث سه نقطه لعنت می فرستاد. ادبیات فارسی خواند و زبان انگلیسی تدریس کرد. رفت تا از ۹ صبح تا ۹ شب به صورت یک نفس "هلو اِوری بادی" بگوید و در لِول های بالاتر "فری دیسکاشن" راه بیندازد و هر ماه حقوق بگیرد و از درآمدش راضی نباشد اما شغلش را دوست داشته باشد و به آن افتخار کند. یکی از ما خانم معلم شد و دور شد و نقاط مشترکمان دود شد. من و آن یکی برایش دست تکان دادیم و گفتیم بای بای.

دو نفر شدیم.

یکی از ما رفت سراغ مدیریت و تند تند راه رفتن و تند تند کار کردن و تند تند حرف زدن. و موبایلش تند تند زنگ می زد و او تند تند جواب می داد یا تند تند ریجکت می کرد. رفت سراغ پول در آوردن و همه ی راه هایش به رم ختم شد. رم در اینجا یعنی پ واو لام. پول پول پول پول. جدی جدی رفت سراغ پول در آوردن و جدی جدی خواب صبح را به زود بیدار شدن فروخت و جدی جدی خیلی از شوخی ها را فراموش کرد و جدی جدی٬ جدی شد. رفت تا هدف هایش را تبدیل به واقعیت کند. خانه ی رویایی اش را٬ ماشینش را٬ سفرهایش را. و من از فاصله ی نزدیک نگاهش کردم و او را از خودم دور و به پول نزدیک دیدم. شبیه آدم های پرمشغله شده بود. همان هایی که ۱۲ شب خسته به خانه بر می گردند و لبخند پیروزی می زنند. دوست داشت رقابت کند٬ دوست داشت برنده باشد. و من یواشکی برایش آرزوی موفقیت کردم. ظاهراْ تنها کاری بود که از دستم بر می آمد.

من ماندم.

نشستم بالای دیوار و از آنجا به آدم ها نگاه کردم. تنهایی بهشان فکر کردم٬ تنهایی بهشان خندیدم٬ تنهایی عاشقشان شدم و تنهایی همه شان را تبدیل به داستان کردم. من ماندم و خودم. با همه ی شوخی هایم. با همه ی بی خیالی هایم. با همه ی چیزهایی که جدی نمی گرفتمشان. من ماندم و دیوانگی هایم. من ماندم بین کار سخت و پول در آوردن٬ و نوشتن و پول در نیاوردن. من ماندم بین پولی که عشقم نبود اما نیازم بود٬ و نوشتنی که عاشقش بودم اما پول تو جیبی هم بهم نمی داد. بهتر است بگویم من ماندم و هیچ چیز. و حالا مثل همیشه شانه ای بالا می اندازم٬ لبخند می زنم و می گویم همه چیز خوب می شود... شاید هم نشود. نمی دانم. انگار باز باید مثل همیشه با پیشامدها خودم را شگفت زده کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:32  توسط آنالی اکبری  | 

نشسته بودم روی مبل چرمی٬ زانوهایم را در بغل گرفته بودم و مثل بیشتر وقت ها٬ بی خودی٬ حق را به خودم داده بودم. چپ چپ نگاهش کرده و با آن آرامش همیشگی گفته بودم «دلم نمی خواد... به من ربطی نداره... واسم مهم نیست... دست از سرم بردار... این حرفها حوصله مو سر می بره...» و او در اوج صبوری حرف زده بود و حرف زده بود و حرف زده بود٬ تا دوباره بازسازی کند٬ همه ی چیزهایی که داشتم نابود می کردم را. حق را به خودم داده بودم در حالی که حق با من نبود. و می دانستم. و فقط توانایی این را نداشتم که برای یکبار هم که شده با آن چشم های نافذ لعنتی٬ خودم را چپ چپ نگاه کنم و بگویم عزیزم٬ لطفاْ دهان قشنگت را ببند.

نشسته بودم روی مبل چرمی٬ پاهایم را دراز کرده بودم روی میز شیشه ای و با یک ابروی بالا رفته زل زده بودم به رو به رو. مثل همه ی وقت هایی که دلم نمی خواهد بشنوم و کسی اصرار دارد بگوید و بگوید و بگوید. و منتظر جواب مانده بود. باید چیزی می گفتم. همان چیزی را که دوست داشت بشنود. درست در همان زمانی که حاضر بودم تن به هر ذلتی بدهم اما حرف نزنم. همان زمانی که حرف زدن می شود دومین کار سخت دنیا. و او منتظر مانده بود و منتظر مانده بود و انگار تنها وظیفه ای که داشتم باز کردن همان دهان قشنگ بود. سکوت کرده و باز حق را به خودم داده بودم و حق با من نبود. و می دانستم.

نشسته بودم روی مبل چرمی و زل زده بودم توی چشم هایش. و می دانستم که با آن نگاه لعنتی و آن سکوت لعنتی ترم٬ تا چه اندازه معذبش کرده ام. و فکر می کردم حق دارم که آزارش دهم. او را٬ دیگری را٬ دیگری را٬ دیگری را. این همه حق را از کجا آورده ام؟ این بار هم حق با من نبود و متاسفانه باز می دانستم.

باید یاد بگیرم. سخت است اما یاد می گیرم. دیگران هم حق دارند. مثل من. حتا کمی بیشتر. مگر من مشتری هستم که همیشه حق با من است؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 0:22  توسط آنالی اکبری  | 

 

دود بود و نور نبود و بوی عود بود. لای پنجره باز بود و باد می آمد و سرد بود و گرم بودی و گرم بود. حرف نمی زدی و حرف نمی زد و سکوت بود و صدای نفس. نفس بود و نفس بود و نفس. شمع تولد چند سالگی ات را فوت کرده بودی٬ یک سال دیگر. رشد کرده بودی٬ یک سال دیگر. چشم ها بسته بود و تن ها خسته بود و لعنتی دلبسته بود. خودت نبودی. یکی دیگر بودی با حریر آبی و موهای خیس و دست هایی که می لرزید. لرزان و لرزان و لرزان در اتاقی ارزان. تنها بودی و تنها نبود. با تو بود. دست لرزانت در دستش بود. گرم. عاشقانه نگاه می کرد و عاشقانه سکوت می کرد و عاشقانه انتظار می کشید. نگاه. آه لعنتی. نگاه. چیزی بگو. چیزی عاشقانه بگو. نمی گفتی. سیگاری خاموش گوشه ی لب. مثل هر شب. خاموش.

در ِ اتاق بی دستگیره بود و نگاه او خیره بود و همه چیز تار و تیره. نفس کشیدن سخت بود و او درازکش روی تخت. باید می رفتی. راهرو باریک بود و هوا تاریک. در راهروی باریک می دویدی و حریر آبی پشت سرت تاب می خورد. او دنبالت نمی دوید. می دانست که بر می گردی. سیگار خاموش گوشه ی لبت. فریاد زدی سیگارم را روشن کن. آتشی نبود و عطش بود. سیگار با عطش روشن نمی شد٬ حیف.

کورکورانه دور شده بودی و تنها چیزی که می دیدی در ِ اتاقی بود که دستگیره نداشت. این همان اتاق بود؟ به در کوبیده بودی. با مشت. بی جواب در می زدی. هیچکس نبود. کسی فریاد زد برگرد. برگشتی. پشت سرت بود. گفت عاشقم باش. گفتی سیگارم را روشن کن. فندک٬ نور. سیگار و راهروی باریک تاریک روشن شد. سیگار روشن ماند و راهروی باریک دوباره تاریک شد. دود بود و نور نبود و بوی عود بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:20  توسط آنالی اکبری  | 

استاد درس اخلاق٬ عرض کلاس را از چپ به راست می پیماید و برای مبارزه با خواب آلودگی می گوید «فرض کنین یه آقایی داره از کنار رودخونه رد می شه٬ یک دفعه صدای زنی رو می شنوه که داره داد می زنه کمک! کمک!» استاد این بار مسیر را از راست به چپ بر میگردد و اضافه می کند «حالا به نظر شما اخلاق حکم می کنه که طرف جون اون خانمی که داره توی آب غرق می شه رو نجات بده یا از دست زدن به بدن نامحرم و گناه کردن خودداری کنه؟»

بچه ها با هیجان زل می زنند به دهان استاد تا ببینند خودش چه جوابی می دهد. استاد که سکوت دانشجویانش را دیده با شیطنت می گوید «خانمه لخته!» یکی از دانشجویان می پرسد «یعنی مایو هم تنش نیست؟» استاد سرش را به علامت تایید تکان داده و می گوید «چرا٬ چرا. لخته!» دانشجو دوباره می گوید «پس مایو تنش هست.» استاد می گوید «آره دیگه٬ لخته!» کلاس متوجه می شود که در هر صورت خانم فرضی درون رودخانه لخت است. چه با مایو٬ چه بی مایو.

استاد می گوید «حالا شما اگه جای اون آقا بودین چیکار می کردین؟» صدایی از ته کلاس می گوید «استاد شما اگه جای اون آقا بودین چیکار می کردین؟» استاد لبخندی زده و می گوید «اینجا اخلاق میگه بروووو جون خانم رو نجات بده» صدای دیگری می گوید «استاد فرض کنین خانمه رو از تو آب آوردیم بیرون٬ اما نفس نمی کشید و به نفس مصنوعی نیاز داشت. اون وقت باید چیکار کنیم؟» استاد دستی به ریشش می کشد و می گوید «اون وقت باید زنگ بزنین اورژانس تا مسئولین بیان و به اوضاع رسیدگی کنن» دانشجو می گوید «ولی تا مسئولین بخوان برسن دم رودخونه خانمه مرده. اخلاق چی می گه؟» استاد کمی فکر می کند٬ معذب می شود٬ چهره اش را در هم می کشد و انگار که جدی جدی شخصی به نام اخلاق چیزی در گوشش گفته باشد٬ با شرمندگی می گوید «اخلاق می گه بروووو نفس مصنوعی بده!» چند ثانیه کلاس٬ با چشم های بسته در سکوت فرو می رود. یک دفعه استاد می کوبد روی میز و می گوید «تصویرسازی بسه دیگه! همه از رودخونه بیاین بیرون» یکی از دانشجویان می گوید «آخه استاد هوا داره تاریک می شه٬ خانمه کنار رودخونه تنهاست. اخلاق چی می گه؟!» استاد که از بی جنبگی کلاس کلافه شده٬ شانه ای بالا می اندازد و می گوید «اخلاق می گه بروووو برسونش خونه» همه دارند می خندند که یک دفعه استاد اخلاق که انگار هنوز در حال تصور خانمی ست که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده٬ چشم هایش را باز می کند و با تعجب می گوید «استغفرلله. این که هنوز لخته!»

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:51  توسط آنالی اکبری  | 

همیشه دوست داشتم گربه داشته باشم. جای یک گربه ی پشمالو در بغلم٬ در تخت خوابم٬ روی بالشم و توی کمدم خالی بود. گربه ای که انگشتم را گاز بگیرد و به بازویم چنگ بزند. یک گربه ی پرنده. البته حیوان های دیگری هم هستند که دوستشان دارم. مثل روباه٬ بچه خرس٬ طوطی ای که روی شانه ام بنشیند یا گوسفندی که بتوانم سوارش شوم. اما ظاهراً گربه دم دست ترینشان است. 

چند روز پیش یکی از دوستان گربه اش را به من داد. باورکردنی نبود. او یک گربه ی واقعی بود. یک بچه گربه ی خاکستری با چشم های زرد. با اینکه از قبل برنامه ریزی کرده بودم اگر روزی صاحب گربه ای شدم اسمش را کوسه بگذارم٬ اما بعد از مشورتی با نازلی او را "مامانِ فیبی" نامیدیم. جناب دوست ازم قول گرفت تحت هیچ شرایطی٬ حتا اگر از او خسته شدم٬ از خانه بیرون و در خیابان رهایش نکنم. اوه! نه! مگر ممکن بود دست به چنین جنایتی بزنم؟

مامان فیبی از آن دسته گربه هایی بود که دوست داشت از هرچیزی بالا برود. هیچ وقت یک گربه روی سرتان نشسته است؟ احساس فوق العاده ایست. او را بغل کردم و به خانه آوردم. بهتر است بگویم تقریباً به خانه آوردم. مادرم که من را با گربه ای در بغل دید٬ به شدت شوکه شد٬ در چارچوب در قرار گرفت٬ شمشیرش را از رو بست و تصمیم گرفت از خانه و کاشانه اش دفاع کند. او مامانِ فیبی را یک جور دشمن ارزیابی کرده بود. با حالتی که انگار یک عنکبوت غول پیکر را در آغوش گرفته ام گفت «اَه ولش کن بره ه ه» اما من خیال نداشتم گربه ای که تازه به دست آورده بودم را به همین راحتی ول کنم تا برود. دقایقی طولانی را با مامان فیبی پشت در گذراندیم. مادرم به هیچ عنوان حاضر نبود او را داخل خانه راه بدهد. او از آنهایی ست که حتا به "خوزه" (لاک پشت خواهرم) دست نمی زد. لحظات دردناکی بود. مامان فیبی میو میو می کرد و سعی داشت به صورت متجاوزانه ای از بغلم بیرون بپرد و داخل خانه برود. به مادرم لبخند زدم و از او خواستم اجازه بدهد برویم تو. از آن لبخندهایی که وقتی خارج از وقت ملاقات به نگهبان بیمارستان می زنم٬ می گذارد داخل اتاق بیمار شوم. من با این لبخند از خیلی درها٬ بدون مجوز عبور کرده بودم. اما اینبار نه. جواب نداد.

شرایط افتضاحی بود. نه می توانستم مامان فیبی را توی خانه ببرم٬ نه او را در حیاط و خیابان ول کنم. قول داده بودم. تازه در همین مدت کوتاه آشنایی عاشقش هم شده بودم. فردا صبح باید او را به صاحب قبلی اش پس می دادم...

آن شب به سختی صبح شد. مامان فیبی شب را در توالت پارکینگ گذراند. جای کثیف اما مطمئنی بود. دست کم می دانستم اگر صبح سراغش بروم٬ همان جا خواهد بود. طفلکی مامان فیبی...

آن روز کل مسیر را تا خانه ی صاحب قبلی٬ میو میوهای خشن کرد٬ گازم گرفت و چنگم زد. عالی بود. هنوز جای دندان های کوچکش روی دستم هست. و من در کمتر از ۲۴ ساعت دوباره بی گربه شدم. خداحافظ مامان فیبی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 13:21  توسط آنالی اکبری  | 

چند ثانیه مانده بود تا چراغ قرمز شود. با پاهایی که از ران شروع و به مچ ختم می شد روی ویلچر آبی نشسته بود٬ صندلی را عقب جلو می برد و به گل فروشک هایی که زیر سایه ی درخت کنار چهارراه٬ لش وار روی هم ولو شده بودند و آدامس باد می کردند لبخند می زد. از آن لبخندهای شرورانه ای که هشدار می دهد اُه اُه خطری در راه است. اسمش گل اندام بود.

چراغ که زرد شد٬ وقتی راننده ها هنوز بر سر قرمز دیدن زرد و ماندن یا سبز تلقی کردن زرد و رفتن شک داشتند و شیطان کوچک قرمز روی شانه ی چپشان با حرارت بالا و پایین می پرید و جیغ جیغ کنان می گفت «بروووو که ردددددی!» و فرشته ی کت شلوارپوش دست به سینه روی شانه ی راست ایستاده بود و دستور توقف می داد٬ ویلچری آبی رنگ حاوی موجودی به اسم گل اندام با سرعتی عجیب وسط چهارراه پرتاب شد و سپس با حرکتی حرفه ای جلوی سمند زرد ایستاد. راننده تاکسی که با دیدن چنین صحنه ای از شدت وحشت کم رنگ شده بود٬ ماشین را با ترمزی محکم وادار به توقف کرد. جوری که شیطان و فرشته ی روی شانه هایش به جلو پرتاب و با شیشه مماس شدند. چند ثانیه طول کشید تا راننده از ژانر وحشت به ژانر اکشن برگردد٬ عصبانی شود٬ از ماشین بیرون بجهد و یقه ی تیشرت سبز پسر را در دست بگیرد. در این فاصله ی کوتاه گل اندام به پسر بچه های گلفروش که روی زمین پخش شده بودند و ریسه می رفتند٬ نگاه می کرد و لبخندی شاه سلطان حسین وار بر لب داشت.

راننده تاکسی برای گرفتن یقه ی او روی ویلچر مجبور شد دولا شود و در حالی که از شدت عصبانیت دچار لرزش شده بود فریاد زد «دیوونه شدی؟ اگه رفته بودی زیر ماشین چی؟ می مردی بدبخت» پسر با خونسردی آب دهان مرد را از صورتش پاک کرد و با لحنی حق به جانب گفت «چرا بد فکر می کنی بابا؟ نمی مردم. دفعه ی پیش هم فقط پام قلم شد!» مرد که گرفتار حقه ی "حرف حساب جواب نداره" شده بود چند لحظه سکوت کرد و بعد انگار که وقفه ای بین حرف هایش نیفتاده باشد٬ در ادامه ی جمله ی قبلی فریاد زد «هم خودتو بدبخت می کردی هم منو» و بعد در حالی که یقه ی پسر در دستش بود٬ به صورت دولا به دهان بسته اش نگاه کرد و گفت «خفه شو!»

چراغ سبز شده بود. ماشین های عقبی که برایشان اهمیتی نداشت گل اندامی سوار بر ویلچر به قصد شوخی جلوی سمند زرد پریده٬ بوق ها را فشار دادند. اما راننده تاکسی قصد ول کردن یقه را نداشت. او را جلو می آورد و محکم به پشتی صندلی می کوبید. یکی از گلفروش ها با قدی در حدود ۹۰ سانتی متر جلو آمد٬ با دسته گل رز ضربه ای به کمر مرد زد و در حالی که تخسی محض از چشم هایش بیرون می پاشید٬ به حالت سوالی پرسید «گل می خری؟» مرد عصبانی نگاه خشمگینی به او کرد که معنی اش "نه" یا "مگه نمی بینی دستم بنده" بود. و به ادامه ی دعوای یک طرفه اش پرداخت. بچه چشمکی به گل اندام زد٬ جمله اش را امری کرد و در حالی که آویزان پاچه ی مرد شده بود و تاب می خورد گفت «گل بخر. گل بخر. گل بخر. مگه با تو نیستم؟ گل بخر» راننده یقه ی ویلچری را ول کرد٬ به طرف گلفروش برگشت و از ارتفاعات٬ جایی نزدیک زمین را که نقطه ی ایستادن بچه بود نگاه کرد. لایه ی ضخیمی از خون لخته شده جلوی چشم هایش را گرفته بود. شیطان کوچک روی شانه ی چپ نیزه اش را بالا برد جیغ کشید و گفت «بکشش!» فرشته ی روی شانه ی راست٬ گازی به سیب بهشتی اش زد٬ بال هایش را تکان داد و با مهربانی گفت «یه دسته گل بخر و این بازی رو تموم کن» و بعد یواشکی در گوش مرد گفت «وگرنه مجبور می شم سیستم دهن سرویسینگُ روت اجرا کنم» گلفروش ۹۰ سانتی متری که انگار کمی از خشم و دودی که از سوراخ دماغ غول عصبانی بیرون می آمد ترسیده بود٬ لبخندی زد٬ جای خالی دندان های شیری اش را به نمایش گذاشت٬ پاچه ی شلوارش را ول کرد و اینبار با حالتی که قرار بود معصومانه باشد گفت «گل نمی خری؟»

هر لحظه ترافیک پشت چهاراه سنگین تر می شد و مردم تمایل عجیبی به بوقیدن پیدا کرده بودند. راننده تاکسی در شرایط سختی گیر کرده بود. در واقع نمی توانست تصمیم بگیرد مشت اول را به صورت گل اندام که به قصد بدبخت کردن او جلوی ماشینش پریده بود بکوبد یا آن را حواله ی دهان بی دندان گلفروشی کند که با نیت روانی کردن او به پاچه ی شلوارش آویزان شده بود و تاب می خورد. در آن لحظات دو نفر از کسانی که در همه ی موقعیت ها حق را به معلولین می دهند و دلشان برای کودکان کار می سوزد٬ وارد ماجرا شدند و در حالی که اولی سعی می کرد صندلی چرخدار را به طرف پیاده رو ببرد٬ دومی راننده را درون ماشینش هل داد و در حالی که هنوز ۶ ثانیه به انتهای چراغ قرمز مانده بود فریاد زد «برو دیگه» شش ثانیه در ۱۵ ثانیه گذشت. چراغ سبز شد. قبل از اینکه پای راننده ی عصبانی پدال گاز را فشار دهد٬ پسر ویلچر نشین از پیاده رو با خوشحالی دست تکان داد و گفت «راستی من گل اندامم!» لحظه ای نگاه راننده روی پاهای در مچ تمام شده ی پسر توقف کرد٬ نفس عمیقی کشید و گفت «خدا رحم کرد» گاز داد و دور شد.

گل اندام اسکناس ۱۰۰۰ تومانی را از گلفروش کوچک گرفت و در جیب شلوارش فرو کرد. ظاهراْ امروز هم شرط بندی را برده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:44  توسط آنالی اکبری  | 

در آمادگی امیر بود که یاد گرفتم تا ۱۰۰۰ بشمارم و هر شب قبل از خواب٬ با اشتیاق از مادرم می خواستم خودش را برای شنیدن شمارشم حاضر کند. که معمولاْ به سیصد و هفتاد نرسیده خوابم می برد و هیچ وقت به هزار نمی رسیدم. مادرم خوش شانس بود.

آمادگی امیر جای خوبی بود. در کلاس ژیمناستیک کله معلق می زدیم٬ در کلاس موسیقی ارگ نواختن عمو نمی دانم چی چی را گوش می کردیم و می رقصیدیم٬ با خمیرهای رنگی نان باگت درست می کردیم و راس ساعت نمی دانم چند خوراکی هایمان را از دست منیر جون می گرفتیم و می خوردیم.

فرشید یکی از بچه هایی بود که هم زمان با ما کله معلق می زد٬ می رقصید و نان باگت درست می کرد. آن وقت ها زیاد او را نمی شناختم. فقط می دانستم که اسمش فرشید است. قیافه اش را یادم نیست. تنها چیزی که یادم می آید پسری نیمه چاق است که روزهای سرد پولیوری آبی می پوشید. او فرشید بود.

آن وقت ها فرشید عادتی عجیب داشت. وقتی بیشتر ما دست به سینه روی صندلی های کوچک رنگی می نشستیم و لپ هایمان را باد می کردیم تا سکوت را تمرین کنیم٬ فرشید انگشت اشاره اش را در سوراخ بینی اش می چرخاند و سپس آن را در دهانش فرو می کرد. در آن لحظه بیشتر بچه ها تمرین سکوت را فراموش می کردند و یک صدا می گفتند «اَییییییییی...» جالب اینجا بود که فرشید اندک تره ای برای این "اَیی" گفتن ها خرد نمی کرد و به کارش ادامه می داد. این ارزش داشت. یک روز از او پرسیده بودم «چه مزه ایه؟» پسر نیمه چاقی را در پولیور آبی تصور کنید که در جواب با لذت می گوید «شوره!» بعد از آن هر بار خیار نمک زده ای می خوردم یاد انگشت اشاره ی فرشید می افتادم که در سوراخ بینی اش می چرخد و بعد وارد دهانش می شود. خیار نمک زده شور بود. انگشت دماغی فرشید هم همین طور.

۱۵-۱۶ سال از وقتی که به آمادگی امیر می رفتم می گذرد. در تمام این سال ها هیچ وقت دوستی به اسم فرشید نداشتم اما هنوز هم با شنیدن این اسم یاد مخلوطی از انگشت اشاره٬ سوراخ بینی و دهان می افتم. شجاعت فرشید قابل تحسین بود. در جمع بیست نفره ی ما او تنها ۶ ساله ای بود که توانست دست به کثافت کاری ای بزند که همه را به "اَیی" گفتن وادار کند.

صادقانه بگویم چند بار تحریک شدم طعم شوری که فرشید چشیده بود را بچشم. نتوانستم. شجاعتش را نداشتم. اما دست کم دلم خوش است که جزو جماعت "اَیی گویان" هم نبودم. فرشید یک قهرمان بود. قهرمان کثافت کاری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:35  توسط آنالی اکبری  |