بیشتر نوشته هایی که در اینجا می خوانید داستان اند و آنهایی که نیستند... به زودی قصه خواهند شد

جایی خواندم «تنها یکبار زندگی می کنیم، اما اگر دست انجامش دهیم، همین یکبار کافی ست» پس زمینه نوشته تصویر آدم هایی بود که نور رویایی تابستان افتاده روی شیشه گرد عینک آفتابی شان. شبیه آدم هایی بودند که تابستان را به چشم ساحل و شن و موج سواری و حمام آفتاب و میوه های تازه و رستوران های روباز و شام های رویایی و شراب سرخ و گرس خوب و رقص در مهمانی ای ساحلی با حضور کول ترین دی جی دنیا و تختخوابی کنار پنجره باز، با پرده نازک سفید می بینند. از این آدم هایی که پاییز و زمستان و بهار را به عشق رسیدن تابستان و تعطیلات می گذرانند و بهار به ته نرسیده، ساک دستی را با صندل و لباس های خنک و کرم اَفتر سان پر می کنند و راهی فرودگاه می شوند تا خود را به شن برسانند، به موج، به آفتاب و آرامش و شادی.

راستش نه آن جمله جادویی شبیه ما بود و نه چهره خندان آن آدم های شاد زیر نور آفتاب تابستان. انگار بعضی عکس ها و بعضی جمله ها تنها در جغرافیایی خاص معنا پیدا می کنند. اینجا آدم ها عاشق پاییز اند و به جای آن جمله انگیزه بخش قبلی، جمله ای چون «راه رفتن زیر باران را دوست دارم چون کسی اشک هایم را نمی بیند» را با خود تکرار می کنند. فرق ما در همین است. آنها تابستان اند و ما پاییز. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

 


کتاب جدیدم، اولین رمانم، چند وقتی ست که چاپ شده. دروازه یکشنبه. این بار داستانی را نوشتم که خودم همیشه دوست داشتم بخوانمش. 

دروازه یکشنبه، نشر چارچوب، با مقدمه ای از پیمان قاسمخانی

فعلاً کتاب را می توانید در:

شهرکتاب آرین (میرداماد)

کتابفروشی ثالث (کریمخان)

کتابفروشی چشمه (کریمخان)

کتابفروشی چشمه (مرکز خرید کوروش)

کتابفروشی افرا (برج ملت، روبروی پارک ملت)

و سایت دیجی کالا پیدا کنید. از لینک زیر هم می توانید کتاب را آنلاین سفارش دهید. در تهران و بقیه شهرها. 

http://ketab.ir/modules.php?name=News&op=pirbook&bcode=1964764

همچنان منتظر دود سفیدتان هستم. بله.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

صندلی بازی بخشی جدا ناپذیر از جشن تولد بود. می شد بی خیال گاز زدن سیب آویزان از نخ یا کلاه بازی شد و از مراسم حذفش کرد، اما نادیده گرفتن صندلی بازی غیر ممکن بود. مادر و پدر میزبان، صندلی ها را می چیدند وسط خانه و یکی مسئول پلی کردن موزیک می شد. هیجان چنگ می زد به دنده های بچه ها و قلبشان را به لرزه در می آورد. 7 بچه و 6 صندلی. 6 بچه و 5 صندلی. 5 بچه و 4 صندلی. بچه ها با شنیدن صدای موزیک می دویدند دور صندلی ها. بعضی ها صندلی را رها نمی کردند، جوری آهسته از کنارش رد می شدند که به محض قطع شدن صدای آهنگ، زانوها را خم کنند و ته نشین صندلی شوند و خوشبختی را به چنگ آورند. بچه ها می چرخیدند، بچه ها می جنگیدند، بچه ها یکدیگر را هول می دادند، بچه ها می نشستند، بچه ها پیروز می شدند و همیشه یک نفر بود که صندلی ای گیرش نمی آمد. زانوهایش بی خودی خم می شد و نشیمن گاهش به هیچ جا نمی چسبید. بین زمین و آسمان می ماند و بالاخره تسلیم جاذبه می شد. پایین می آمد، شکست می خورد. 
همیشه یک صندلی کم بود. همیشه یک نفر بود که باید شکست را می پذیرفت. بچه ها می دانستند که برای برنده شدن باید بجنگند. باید با چنگ و دندان از صندلی خالی شان حفاظت می کردند. باید جوری نشیمن گاهشان را می چسباندند به آن صندلی های لعنتی، که هیچکس نتواند بلندشان کند. 
همیشه یک صندلی کم بود و بچه ها می دانستند که موفقیت، به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. شادی به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. عشق به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. پول به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. غذای خوب به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. هوای خوب به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. سقف و سر پناه به اندازه همه در دنیا وجود ندارد. خوشی به اندازه همه در دنیا وجود ندارد و همه نمی توانند برنده باشند. 
صندلی بازی به بچه ها می گفت همیشه کسی هست که روی زمین بیافتد. همیشه کسی هست که زانوهایش بی خودی خم شود و تنش به هیچ جا نچسبد. همیشه کسی هست که باید شکست بخورد تا بقیه برنده باشند. صندلی بازی به بچه ها می گفت، خوشبختی به اندازه همه در دنیا وجود ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت   توسط آنالی اکبری 

آخرین ملخی که دیده بودم، همان ملخ سبزی بود که از پنجره ماشین پریده بود توی چشم راننده، راننده عربده زده و فرمان را رها کرده و ماشین با سرعت نیمه سرسام آوری توی گاردریل کوبیده شده بود و دو  نفرمان تبدیل به موجوداتی صد در صد شکسته شدند و صاف توی گچ فرو رفتند و دو نفرمان سالم ماندیم و بعدها، ماجرای ملخ سبز را به عنوان یک خاطره سوپر بامزه و با مقدمه ی «واااای یه چیزی بگم از خنده بمیری» برای همگان تعریف کردیم و تبدیل به بازماندگانِ شکست ناپذیرِ نبرد ملخ شدیم.

بعد از آن تصادف، هیچکس خبری از ملخ سبز نداشت. نه خودش توی ماشین بود و نه جنازه اش. انگار بعد از تا کمر فرو رفتن در چشم راننده، فلنگ را بسته و از همان راهی که وارد شده بود، خارج شده بود. بی وجدان. بعدها که به پلیس و دکتر و آتش نشان گفتیم کار، کارِ یک ملخ بوده، همه لبخندی محو تحویلمان دادند و زیر لب گفتند «اوهوم. آره، تو که راست می گی» و راننده هر بار به قدری عصبانی شد که خواست یکبار دیگر، کله شکسته اش با مغز و مخ بیرون ریخته را توی فرمان بکوبد و فریاد بزند «ملخ مقصر بود، ملخ مقصر بود. می فهمین؟ ملخ مقصر بود.»

سال ها گذشت و ملخ مقصر دستگیر نشد. همین طور صاف صاف راه رفت و صاف صاف پرید توی چشم این و آن و ماشین ها هم صاف صاف رفتند توی دیوار و گاردریل و بلوک سیمانی و چرخ گردو فروش و چرخ چاقاله فروش.

11 سال بعد، آخرین ملخی که دیده بودم را دوباره دیدم. سبزی اش کم شده و به خاکستری گراییده بود، وسط کله اش طاس تر از قبل به نظر می رسید و زیر چشم هایش چروک های محسوسی داشت. توی پارکینگ خانه دیدمش. جوری زل زد توی چشم هایم که انگار داشت می گفت «هی، من تو رو قبلاً جایی ندیدم؟» جوری زل زدم توی چشم هایش که انگار داشتم می گفتم «هی، تو همونی نیستی که یه روز داشتی جونمون رو می گرفتی؟ پدسّگ؟» جواب هر دو سوال مثبت بود. یک دور پرید بالا و دوباره روی زمین فرود آمد. صدای پرش و فرودش به قدری بلند بود که انگار مردی با دمپایی پلاستیکی آبی حفره دار، روی زمین شلنگ تخته انداخته باشد. سر دو راهی مانده بودم. یا باید دست ها را مشت می کردم و با اخم، قدمی به سویش بر می داشتم و می گفتم «وقت انتقامه» یا دست ها را روی سر می گذاشتم، جیغ می کشیدم، زبانم تند تند می لرزید و می زدم به چاک. به هر حال ملخ خطرناک کهنه کاری بود. بعید نبود بخواهد آسیبی بهم برساند. قبل از آنکه بخواهم تصمیمی بگیرم، یک پرشِ دمپایی پلاستیکی مآب به سمتم کرد. فکر کردم قصد حمله دارد. سریع دست ها را مشت کردم که مثلا یعنی «هی ملخ! اگه جرئت داری یه قدم دیگه بیا جلو» اما دیدم چشم هایش را ریز و گردنش را کج کرده.

اگر آدم بود و چشم را ریز و گردن را کج می کرد، می فهمیدم قصد منت کشی و تظاهر به موش مردگی دارد اما اطلاعاتم راجع به ملخ های پیر کم بود. با همان دست های مشت کرده، فریاد زدم: «ها؟» دیدم گردنش دارد کج تر از قبل می شود. کج تر، کج تر، آن قدر کج که کل جثه اش چپه شد کف پارکینگ. خم شدم سمتش و آرام صدایش کردم. «ملخ؟» جوابی نداد. حدس زدم قصد جبران دارد. این همه راه آمده تا حلالیتی چیزی بطلبد. رویم را برگرداندم و مثل بزرگوارها گفتم «اوکی. بسه دیگه پاشو. صلح می کنیم.» پا نشد اما صلح کرد. ملخ پیرِ قاتلِ بازنشسته آمده بود جلوی چشم هایم بمیرد. برایش کف زدم. مرگ موفقیت آمیزی بود. برای روحش دست تکان دادم و به خانه رفتم. بالاخره این پرونده هم بسته شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ساعت   توسط آنالی اکبری 


مردم شناسی خواندم. 7 سال تمام. از 18 سالگی تا 25 سالگی. از روزهای نیمه نادانی تا ایام نیمه پختگی.
هفت سال مردم شناسی خواندم؛ در کنار آدم هایی که ته کلاس به مژه هایشان ریمل می زدند و رشته شان را مسخره می کردند، و در کنار آدم هایی که فیلم خوب می دیدند و کتاب غیر درسی می خواندند و رشته شان را دوست داشتند. هفت سال مردم شناسی خواندم و هفت سال از آدم های خارج از دانشگاه شنیدم: «حالا یعنی مردم رو می شناسی؟» هفت سال لبخند زدم و هفت سال مودبانه جواب دادم: «اِی...» و هفت سال جواب شنیدم: «حالا بگو ببینم، من چه جور آدمیم؟» هفت سال سکوت کردم. هفت سال دیگر هم سکوت خواهم کرد. و حتی هفت سال دیگر.
ما مردم شناسی خواندیم. از فرهنگ حرف زدیم و از آداب و رسوم این قبیله و آن شهر و این روستا. از آداب و رسوم بالغ شدن، عاشق شدن، ابراز عشق کردن، هرگز ابراز عشق نکردن، از آداب و رسومِ از بی عشقی پرپر شدن، مردن. مردن در کنار کسی که دوستش نداری. مردن در کنار همسری که آرزوی مرگش را داری. همانی که به زور به عقدش در آمدی؛ بر اساس رسم قبیله. به خاطر پایان یافتن جنگ، به خاطر چند کیلو برنج و چند راس اسب، به خاطر این که عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان ها بسته اند.
مردم شناسی خواندیم؛ صفحه به صفحه، جزوه به جزوه، کتاب به کتاب. استادها آمدند و رفتند. استادها گفتند و گفتند و گفتند. 7 سال گذشت. مدرک کارشناسی شد کارشناسی ارشد. حالا می دانم که هرگز نمی شود در جواب به سوال «حالا بگو ببینم، من چه جور آدمیم؟» تنها یک جمله گفت، یا حتی یک پاراگراف، یا حتی یک صفحه. حالا می دانم که «مردم» در کلمه خلاصه نمی شوند. آنها یک روز «نازنین و دوست داشتنی اند» و یک روز «عوضی نفرت انگیز». یک روز آن قدر احساساتی اند که پای تلویزیون، خیره به دهان اخبار گو، به پهنای صورت اشک می ریزند و یک روز با پوزخندی بر لب، کنار جنازه های بیرون افتاده از ماشین های تصادفی، سلفی می گیرند. یک روز عاشق اند و عشقشان را به عرش می برند و یک روز همان عشق سابق را به فرش می کوبند و مشت و لگد بارانش می کنند. یک روز کارمندی محترم و آبرومند در شرکتی بزرگ اند و یک روز در قامت یک داعشی، سر از تن انسان جدا می کنند. جمعه ها سر چهارراه برایت ترمز می کنند تا از خیابان رد شوی و دوشنبه ها سر همان چهارراه از رویت رد می شوند.
نه. مردم را نمی شود یکبار و برای همیشه شناخت. مردم مثل رود اند. رودی که در جریان است، می رود، می رود، می رود و هرگز نمی ماند. مردم را باید در شرایط مختلف، در روزهای مختلف، در مودهای مختلف، در موقعیت های اجتماعی مختلف، در حالت های عاطفی مختلف، در فصل های مختلف و در مکان های جغرافیایی مختلف شناخت. وقتی که مجرد اند و وقتی که متاهل، وقتی که بی پول اند و وقتی که پولدار، وقتی برنده اند و وقتی بازنده، وقتی اوضاع به کام شان است و وقتی نیست، وقتی در وطن اند و وقتی در غربت، وقتی کارمند اند و وقتی رئیس، وقتی غرق در ماتم اند و وقتی سرشار از خوشی، وقتی آویزان از میله اتوبوس بی آر تی اند و وقتی نشسته بر روی صندلی هواپیمای لوفت هانزا، وقتی شستشان به نشانه ی «لایک» بالا است و وقتی در حال هو کشیدن اند...
مردم را باید هر روز و هر ساعت شناخت. چرا که آنها رود اند. می روند و هرگز نمی مانند. می روند و تغییر می کنند و ثابت نمی مانند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

 

خبر دارید که کتابم، کار من جادو کردن است، منتشر شده؟ اگر خبر دارید که «وووهووو آفرین» و اگر خبر ندارید «شِیم آن یو»

کار من جادو کردن است، مجموعه ای از داستان های کوتاه و خیلی کوتاه و حتی کوتاه تر است. تلاشم برای این بود که خواندن این کتاب حالتان را خوب کند. اگر خواندید و حالتان خوب شد خبرم کنید. دود سفید بدهید. دودتان را با دود پاسخ می دهم.

«کار من جادو کردن است» نشر چارچوب، با مقدمه ای از سروش صحت و طرح جلد بزرگمهر حسین پور

جاهایی که می توانید کتاب را پیدا کنید:

کتابفروشی چشمه (کریمخان نبش میرزای شیرازی)

کتابفروشی ثالث (کریمخان بعد از ایرانشهر)

کتابفروشی حوض نقره (باغ فردوس)

کتابفروشی لارستان (مطهری، اول لارستان)

کتابِ داستان ( پاسداران، خیابان گل نبی، خیابان ناطق نوری، میدان قبا)

کتابفروشی باغ (ولیعصر پایین تر از تجریش روبروی پمپ بنزین باغ فردوس)

کتابفروشی مروارید (انقلاب روبروی دانشگاه)

شهرکتاب آرین (میرداماد)

کتابفروشی افرا (ولیعصر روبروی پارک ملت، برج ملت)

کتابفروشی بوستان گفتگو

مجموعه تفریحی قصربازی (رشت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

حوصله اش زود از همه چیز سر می رود. یکی دو دقیقه ای با شئی جدید سرگرم می شود، مهندس وار زیر و بمش را بررسی می کند و بعد انگار که خائن بی شرفی را شناسایی کرده باشد، در نهایت سنگ دلی پرتش می کند به گوشه ای دور و چهره اش شبیه کسی می شود که دارد می گوید «از جلوی چشمم دور شو، خائن» کار مورد علاقه اش کوه نوردی و تپه نوردی ست. دوست دارد بالا برود، از برجستگی ها و ناهمواری های زمین رد شود، قل بخورد و با یک حرکت کاماندویی از جا بلند شود و چشم هایش چون فاتحی که قلمرویش را بدون خون و خونریزی وسعت داده، برق بزند. بچه 11 ماهه است. یک ماه دیگر می نشیند پشت کیکی که وسطش یک شمع روشن فرو رفته، مهمان ها تشویقش می کنند «فوت کن، فوت کن» و او لابد به جای فوت، کف دستش را می کوبد روی قشنگ ترین نقطه کیک و بعد دست خامه و شکلاتی را می مالد به قشنگ ترین لباس دنیا که به مناسب اولین تولدش پوشیده. راستش از این خونسردی و بی خیالی اش خوشم می آید. جوری به خراب شدن و شکستن اشیا نگاه می کند که انگار دارد می گوید «خب که چی؟» واقعا هم. خب که چی؟ امروز چهار دست و پا دوید توی آشپزخانه. جوری تند تند آمد که انگار با خودش مسابقه گذاشته و قرار بود کاپی، چیزی تقدیم برنده شود. به مقصد که رسید، نشست. خبری از کاپ نبود. با همان بی خیالی همیشگی گردنش به سمت گلدان های نازنینم چرخید. بی اختیار، مثل نواری ضبط شده گفتم «گلدونا دوستای ما هستن» انگار که بخواهم بگویم آنها را با دشمن اشتباه نگیر و محض رضای خدا برگ هایشان را نکن. آرام سرش را تکان داد. یعنی «اوکی حواسم هست» و بعد کف دستی که قرار بود یک ماه دیگر وسط کیک کوبیده شود را روی خاک بُنسای فرود آورد و تکه های خیس و به هم چسبیده خاک، پخش شد کف آشپزخانه. با خونسردی نگاهی به زمین انداخت و بعد با یک ابروی بالا رفته کف دست خاکی اش را بررسی کرد. چشم هایش برق زد و قیافه اش شبیه کسی شد که دارد می گوید «هه! چه باحال». برای چهل و هشتمین بار در روز دستش را شستم و او موقع شستن دست ها، سعی کرد آب را بگیرد. برای چهل و هشتمین بار نتوانست. چند دقیقه بعد دیدم باز دارد چهار دست و پا می دود سمت آشپزخانه. این دفعه کاری به خاک و گلدان نداشت. یک راست رفت سراغ مجسمه کبوتر سفید چینی که شکیل و مجلسی نشسته بود لای گلدان ها. بلندش کرد، نگاهش کرد، به خائن بودنش پی برد و پرتش کرد روی زمین سنگی. کبوتر سفید چینی شکست. خرد شد. من و بچه نگاهی به هم کردیم و چیزی ته نگاه هر دویمان گفت «خب که چی؟» جنازه تکه پاره کبوتر را ریختم توی سطل آشغال و به روزی فکر کردم که او را نشانده بودم وسط گلدان ها تا برای خودم جو بوستان و گلستان درست کنم. حالا کبوتر سفید چینی مرده بود اما اهمیتی نداشت. بچه تند تند، چهار دست و پا دوید سمت اتاق خواب. فهمیدم مسابقه شروع شده است. برای هزارمین بار در روز دنبالش رفتم. به مقصد که رسید نشست. باز هم کاپی در کار نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۳ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

آدرس رادیوی من:

http://instarad.io/anali.akbari

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

بیا امروز از چیزهای خوب حرف بزنیم. بیا ژاکت هایمان را بندازیم روی شانه، بنشینیم توی بالکن، مور مورمان شود و خم به ابرو نیاوریم. اصلاً بیا خودآزاری کنیم. همان بازی محبوبمان. همان بازی ای که بر اساس قوانینش باید از زجری که می کشیم لذت ببریم. بیا سرمای پاییز را بفرستیم لای استخوان هایمان ولی لبخند بزنیم. اصلاً قه قه بزنیم زیر خنده و فوت کنیم توی ماگ شکلات داغمان. بیا شیرینی بخوریم. بیا خامه های روی شیرینی را لیس بزنیم و چرت و پرت بگوییم. بگذار امروز نه خبری از حرف های کسل کننده کاری باشد و نه گله و شکایت از این و آن. بیا بی خیال دنیا شویم و فقط از چیزهایی حرف بزنیم که ما را به خنده می اندازد. بیا به همه چیز بخندیم. بیا خنده دار شویم. خنده دارتر از دلقک دماغ قرمز سیرک بزرگ خلیل عقاب. بیا آنقدر مسخره بازی در آوریم که از شدت خنده به نفس نفس بیفتیم و اشک از گوشه چشم هایمان پایین بریزد. بیا از خودمان بگوییم. از چند سال پیش. از وقتی بچه تر بودیم. وقتی عاشق این و آن می شدیم و دو شب و سه روز عاشق می ماندیم. بیا از حماقت هایمان بگوییم و خودمان را مسخره کنیم. می دانی که هیچ چیز خنده دارتر از این نیست که خودمان را سوژه کنیم. بیا از خاطراتمان بگوییم. از مسافرت پارسال زمستان. از کلبه جنگلی و آتش شومینه ای که دم به دقیقه خاموش می شد و جوراب های پشمی و سیب زمینی های کبابی. از صدای زوزه گرگ های نیمه شب. بیا به خودمان بخندیم که چطور میز و صندلی ها را پشت در گذاشته بودیم که مبادا گرگ ها داخل شوند. بیا از چهارشنبه بازار بگوییم. از بوی ماهی و سبزی های تازه توی سبد حصیری مان. از دوچرخه سواری توی جاده های آسفالت نشده. از زمین خوردن و گلی شدن و چرخ پنچر. از پیاده قدم زدن کنار دوچرخه بی سوارمان زیر درخت های خوش رنگ خیس. از غروب آفتاب و صورتی و نارنجی شدن آسمان. بیا از چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم. از لم دادن روی کاناپه و لیس زدن قاشق بستنی و تماشای یک فیلم ترسناک. از خزیدن و بیرون آمدن دختربچه ای با موهای بلند و سیاه از تلویزیون. بیا از آرزوهایمان بگوییم. از آنهایی که بهشان رسیدیم و خطشان زدیم و آن هایی که هنوز دست نیافتنی به نظر می رسند؛ مثل اسباب بازی های مناسبتی بالای کمد بچه ها. بیا تا شب توی بالکن بمانیم. تا وقتی که انگشت هایمان یخ کند و شروع کنیم به عطسه کردن و آب دماغمان سرازیر شود. بگذار امروز همه چیز خوب باشد. حتی بهتر از آنچه که واقعاً هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت   توسط آنالی اکبری 


دارم به تو فکر می کنم. به تو و به چشم هایت. به تو و به چشم هایت در آن اتاق تاریک سنگی. دارم به آن شب سیاه بارانی فکر می کنم. شب سیاهی که گه گاه روشن می شد با صاعقه ای مهیب. دارم به همه اتفاقات آن شب فکر می کنم. به آن خانه سه طبقه در دل کوهستانی سرد. به آن آدم های عجیب با دماغ های نوک تیز و تاج ابروهای قیچی نکرده پشت میز شام. دارم به نگاه خیره ی بره کباب شده، با پاهای پاپیون زده نشسته وسط سینی سبزیجات فکر می کنم. به دهان آدم های گرسنه ای که زل زده بودند به تن برشته اش. به آن پنجره های بلند و پرده های مخمل مشکی که چه آرام و موقر با طوفان پشت پنجره می رقصیدند. دارم به صدای ساز بیرون آمده از پشت دیوارها فکر می کنم. به دست های ظریف و بی رنگ دختری که مثل ارباب عروسک های خیمه شب بازی، قاشق چنگالش را تکان می داد و زیر لب چیزی زمزمه می کرد. دعایی، وردی، نفرینی. دارم به تابلوها فکر می کنم. به نقاشی صورت های وحشتزده آویزان از دیوار. به چشم های گشاد و ابروهای بالا رفته و نگاه پریشانشان.

 

دارم به تو فکر می کنم. به تویی که با لباس بلند سفید و چشم های بسته و دست های رو به جلو، از راه پله های تنگ بالا رفتی. بالا رفتی و پله های لق زیر وزن پاهای برهنه ات به جیر جیر افتاد. دارم به صدای قار قار کلاغ ها فکر می کنم که از طوفان شب پناه آورده بودند لبه پنجره و نوکشان را به شیشه می کوبیدند. به تو فکر می کنم. به قدم های ناصاف و مستانه ات روی زمین سرد. به قدم هایی که تو را به آن اتاق سنگی برد و در را پشت سرت بست. دارم به تو فکر می کنم. به تویی که زانوهایت خم شد، پاهایت سست شد، سرت روی گردنت سنگینی کرد و به زمین افتادی. درد تنت بود که تو را بیدار کرد. درد زخم و خراش هایت. دارم به تو فکر می کنم. به تو و به چشم هایت. به وقتی که آن چشم های همیشه بسته را باز کردی و نگاهت به نگاهم افتاد. دارم به نگاهت فکر می کنم. به نگاهی که همیشه منتظر دیدنش بودم. حتی در آن شب سیاه بارانی، در آن اتاق سنگی، با صدای قار قار کر کننده پرنده های خیس. دارم به تو و به چشم هایت فکر می کنم. به چشم هایی که همیشه آرزوی باز دیدنشان را داشتم.

برای خوندن نوشته های بیشتر، من رو در فیس بوک فالو کنید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ساعت   توسط آنالی اکبری