
از این خانه های قدیمی بود. عکس های بیفور افتر نشان می داد چه مخروبه ای بوده و حالا به چه ساندویچی برای توریست های حوض و کاهگل ندیده تبدیل شده. شیشه های رنگی و دیوارهای کاهگلی و درهای پرده دار. یک حیاط با اتاق هایی که از همه طرف محاصره اش کرده بودند. یک حوض آبی با ماهی قرمزهای خسته ای به اندازه بچه نهنگ که حال شنا کردن نداشتند و ترجیح می دادند لم بدهند یک گوشه و ترانه های بی حس و حال ماهی ای بخوانند.
۵ تایی جیغ جیغ کنان رفتیم توی اتاق ۴ تخته مان و تق و توق کنان و قهقهه زنان دکور را به هم ریختیم و کل اتاق را تبدیل به تختخوابی عظیم کردیم و برای راه رفتن از زمین فاصله گرفتیم. می دانی که وقتی زمینی برای قدم زدن نباشد کم کم یاد می گیری مایند فریکی عمل کنی و راه رفتن روی هوا را یاد بگیری. شک ندارم کریس انجل هم از این اتاق های تنگ و تونگ شروع کرده و حالا به اینجا رسیده.
با تماشای قسمت چهارم برنامه شام ایرانی فهمیدم مردها معتقدند جمع های مردانه خیلی کول است و آنها در کنار یکدیگر تبدیل به باحال ترین موجودات زمین می شوند. شک ندارم که همین طور است ولی با تماشای برنامه دیگری که خجالت می کشم اسمش را بیاورم، چرا که می تواند تبدیل به لکه ننگی روی دامنم شود، فهمیدم که مردهای کول معتقدند جمع های زنانه پر است از سبزی های پاک نکرده و حرف هایی در باب «اوه فلانی هم شوهر کرد؟» و «خاک بر سرت که هنوز شوهر نکردی» خب، این تصور چرند محض است. ما هم زنیم و ما هم کنار هم جمع می شویم و نه سبزی پاک می کنیم و نه از "شوهر کردن ها" حرف می زنیم. واقعیتش این است که در حوالی ما ازدواج واقعه ای کمیاب مثل فوران آتشفشان یا خسوف و کسوف است و من تنها نمونه نادر این جمعم که متاهل محسوب می شوم و شایسته اینم که مجسمه برنزی ام وسط دو سه تا از میادین اصلی شهر نصب شود. ما ۵ نفر در آن اتاق ۴ تخته به هم چسبیده، با تاقچه های فرو رفته در دیوارهای کاهگلی هتلی بازسازی شده در یزد، کاری نمی کردیم جز قهقهه زدن و شوخی کردن با هر چیزی که نباید با آن شوخی کرد. درستش همین است دیگر. با بقیه چیزها که همه شوخی می کنند. همان جا بود که تصمیم گرفتیم سر بچه ای را ببریم و آویزان کنیم بالای شومینه. نه اینکه آدم های بدی باشیم و خون بچه کشی در رگ هایمان جریان داشته باشد، واقعیتش این است که نگران آسایشمان بودیم. کسانی که دغدغه آسایش دارند خوششان نمی آید کودکی ۳ ساله ۴۵دقیقه پشت در اتاقشان بچسبد و جیغ بکشد. ولی بعد تصمیم بهتری گرفتیم. هم خون و خونریزی نداشت و هم بیشتر خوش می گذشت. ۵ تایی آنقدر جیغ زدیم و اصوات شیطانی تولید کردیم که مادر دست بچه را گرفت و دوتایی از کادر خارج شدند.
یک شب هوا طوفانی شد. باد توی بادگیرها می پیچید و صدای رعد و برق آنقدر زیاد بود که بشود مقدمات یک شب ترسناک را فراهم کرد. ماجرا با مراسم من درآوردی احضار روح شروع شد و به تعریف کابوس های دوران طفولیت و horror story هایی که در روشنایی روز خنده دار به نظر می رسند رسید. ما از آن هایی هستیم که فکر می کنیم اگر در تاریکی نور چراغ قوه را روی صورت یکدیگر بیندازیم و صداهای سرخپوستی در آوریم و گه گاه سرها و انگشت هایمان را تکان دهیم روح ها به ترتیب قد احضار می شوند. خوشبختانه صدای چک چک لاینقطع آب هم در پس زمینه وجود داشت و هر چند دقیقه یکبار، ساعت ۳ و نیم شب سایه ای از پشت پنجره مان می گذشت. شرط بسته بودیم صبح که از خواب بیدار می شویم جسد حلق آویز شده یکی مان را می بینیم. بعد تصمیم گرفتیم برای دور شدن از دیوار و آینه (که هر لحظه ممکن بود مردی یک چشم با تبری در دست از آن بیرون بیاید) و در (که محل رفت و آمد انواع موجودات شریر بود) ۵ تایی روی دو تخت وسط اتاق بخوابیم و تا ۴ صبح جیغ بکشیم و قهقهه بزنیم و سایر مهمانان هتل را روانی کنیم. پروژه موفقیت آمیز بود.
نفهمیدیم کی صبح شد، ولی شد. چشم هایمان را باز کردیم و دیدیم هیچ کس از سقف آویزان نیست. کمی اندوهگین شدیم و فکر کردیم داریم حس ششممان را از دست می دهیم. وقتی برای خوردن صبحانه بیرون رفتیم با جماعتی با چشم های پف کرده و خمیازه کشان رو به رو شدیم. ظاهراً کسی دیشب راحت نخوابیده بود.
عکس تزئینی است! عکاس: مهدی غلامرضایی
موزیک امروز Koop Island Blues از KOOP