X
تبلیغات
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها
بیشتر نوشته هایی که در اینجا می خوانید داستان اند و آنهایی که نیستند... به زودی قصه خواهند شد

گفت خانه را خودمان ساختیم. «خودمان» یعنی خودش و شوهرش. آن وقت ها خودش زنی بوده سی ساله. با موهای بلند و همیشه پوش داده قهوه ای و دندان های خرگوشی و چشم های نافذ میشی و دو چال کوچک روی گونه که موقع خندیدن عمقش زیاد می شده و شناگرهای ناشی جانشان را در عمق آن چاله های عمیق از دست می داده اند. شوهرش هم مردی بوده چهل ساله، قوی و عضلانی. با سبیل پرپشت مرتب مشکی و گونه های استخوانی شبیه جنگجویان مغول و بازوهایی محکم و استوار که بچه های فامیل، هر سال فروردین بعد از به جا آوردن آداب عید دیدنی،  با لباس های اتوکشیده ازش آویزان می شدند و تاب می خوردند و «هی هی هاهایشان» بلند می شده.

گفت آن وقت ها که این محل اینجوری نبود. «اینجوری» یعنی اینقدر شلوغ و آباد. پر از مراکز خرید پرنور و بستنی فروشی های جورواجور و ترافیک ماشین هایی که جایی برای رفتن ندارند و فقط با نگاهشان طعم سرنشینان ماشین های مجاور را می چشند و آدم هایی که با شکم های خالی و زیر چشم های گود رفته به رستوران های سنتی و ایتالیایی می روند و با شکمی بر آمده از دیزی و سبزی خوردن و شیشلیک و جوجه بی استخوان و پنه اسفناج و مستاچیولی بیرون بر می گردند.

گفت آن وقت ها یک طرف خانه خرابه بود و طرف دیگرش هم خرابه. خرابه سمت چپی پاتوق شغال های خسته و آش و لاش و ارواح خبیث بود و خرابه سمت راستی کاروانسرای آفتابه دزدهای ناکام و مفنگی های در طلب جنس. ولی زن و مرد عزمشان را جزم کرده بودند تا وسط خرابه های بی نام و نشان، در قطعه زمینی که به بهایی مفت خریده بودند، خانه ای بسازند که دیدنش همه را حیران کند. «همه» یعنی از خاله خانباجی های عشق معاشرت گرفته تا رهگذرهایی که احتمالاً در اثر ربوده شدن، لخت و پاپتی راهشان به آنجا می افتاد.

خانه شبیه به قلعه ای بود با دیوارهای بلند سنگی. دیوارهایی که حیاط دنج را از محله ای دهشتناک جدا می کرد. حیاطی با درخت های میوه و پیچک های سبز و استخری کم عمق که تنها قادر به خیس کردن تن های گرمازده در تابستان های داغ بود. گفت اولین مهمانی مصادف شد با سالگرد ازدواجشان. چندمین سالگرد را یادش نیامد. خانه پر شده بود از مردهایی با سبیل های پرپشت که دوست را رفیق می نامیدند و مردم را توده،  و زن هایی با پیراهن های گلدار تا روی زانو که حالشان بد بود از هرچه خلق و توده، و می خواستند از چیزهای ساده حرف بزنند و قهقهه های زنانه شان خانه را پر کند. که پر می کرد و مردهایی که کار اصلاح جهان را به پایان رسانده بودند را هم به سمت خود می کشاند. آن روز خانه پر شده بود از آدم هایی که کباب های داغ را از سیخ بیرون می کشیدند، لای نان سنگک می گذاشتند، رویش آب نارنج می چکاندند و در دهان می گذاشتند. آدم هایی شاد که زیبایی آن خانه با سقف بلند و پنجره های بزرگ و راه پله های چوبی را چند برابر کرده بودند.

گفت حالا که دارد خانه قدیمی را می فروشد انگار روحش را به حراج گذاشته. روحش، خاطراتش، جوانی اش را. گفت حالا دیگر مرد مرده، خرابه های دو طرف تبدیل به مجتمع های مسکونی شده و خبری از هیچ کدام از آن آدم های شاد نیست. گفت دیگر نه زانویی برای بالا و پایین رفتن از این پله ها دارد و نه جانی برای تمیز کردن حیاط و خانه. گفت طاقت دیدن خشک شدن درخت خرمالو و اقاقیا را ندارد. گفت باید خانه را بفروشد و دلش را خوش کند به خاطرات سال هایی که گذشت.

با نوک انگشت خیسی پشت شیشه های عینکش را پاک کرد و گفت خانه را می فروشد. پرسیدم چند؟ ساکت شد. حتماً داشت در سکوت قیمت خاطراتش را حساب می کرد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

بیا امروز از چیزهای خوب حرف بزنیم. بیا ژاکت هایمان را بندازیم روی شانه، بنشینیم توی بالکن، مور مورمان شود و خم به ابرو نیاوریم. اصلاً بیا خودآزاری کنیم. همان بازی محبوبمان. همان بازی ای که بر اساس قوانینش باید از زجری که می کشیم لذت ببریم. بیا سرمای پاییز را بفرستیم لای استخوان هایمان ولی لبخند بزنیم. اصلاً قه قه بزنیم زیر خنده و فوت کنیم توی ماگ شکلات داغمان. بیا شیرینی بخوریم. بیا خامه های روی شیرینی را لیس بزنیم و چرت و پرت بگوییم. بگذار امروز نه خبری از حرف های کسل کننده کاری باشد و نه گله و شکایت از این و آن. بیا بی خیال دنیا شویم و فقط از چیزهایی حرف بزنیم که ما را به خنده می اندازد. بیا به همه چیز بخندیم. بیا خنده دار شویم. خنده دارتر از دلقک دماغ قرمز سیرک بزرگ خلیل عقاب. بیا آنقدر مسخره بازی در آوریم که از شدت خنده به نفس نفس بیفتیم و اشک از گوشه چشم هایمان پایین بریزد. بیا از خودمان بگوییم. از چند سال پیش. از وقتی بچه تر بودیم. وقتی عاشق این و آن می شدیم و دو شب و سه روز عاشق می ماندیم. بیا از حماقت هایمان بگوییم و خودمان را مسخره کنیم. می دانی که هیچ چیز خنده دارتر از این نیست که خودمان را سوژه کنیم. بیا از خاطراتمان بگوییم. از مسافرت پارسال زمستان. از کلبه جنگلی و آتش شومینه ای که دم به دقیقه خاموش می شد و جوراب های پشمی و سیب زمینی های کبابی. از صدای زوزه گرگ های نیمه شب. بیا به خودمان بخندیم که چطور میز و صندلی ها را پشت در گذاشته بودیم که مبادا گرگ ها داخل شوند. بیا از چهارشنبه بازار بگوییم. از بوی ماهی و سبزی های تازه توی سبد حصیری مان. از دوچرخه سواری توی جاده های آسفالت نشده. از زمین خوردن و گلی شدن و چرخ پنچر. از پیاده قدم زدن کنار دوچرخه بی سوارمان زیر درخت های خوش رنگ خیس. از غروب آفتاب و صورتی و نارنجی شدن آسمان. بیا از چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم. از لم دادن روی کاناپه و لیس زدن قاشق بستنی و تماشای یک فیلم ترسناک. از خزیدن و بیرون آمدن دختربچه ای با موهای بلند و سیاه از تلویزیون. بیا از آرزوهایمان بگوییم. از آنهایی که بهشان رسیدیم و خطشان زدیم و آن هایی که هنوز دست نیافتنی به نظر می رسند؛ مثل اسباب بازی های مناسبتی بالای کمد بچه ها. بیا تا شب توی بالکن بمانیم. تا وقتی که انگشت هایمان یخ کند و شروع کنیم به عطسه کردن و آب دماغمان سرازیر شود. بگذار امروز همه چیز خوب باشد. حتی بهتر از آنچه که واقعاً هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 


دارم به تو فکر می کنم. به تو و به چشم هایت. به تو و به چشم هایت در آن اتاق تاریک سنگی. دارم به آن شب سیاه بارانی فکر می کنم. شب سیاهی که گه گاه روشن می شد با صاعقه ای مهیب. دارم به همه اتفاقات آن شب فکر می کنم. به آن خانه سه طبقه در دل کوهستانی سرد. به آن آدم های عجیب با دماغ های نوک تیز و تاج ابروهای قیچی نکرده پشت میز شام. دارم به نگاه خیره ی بره کباب شده، با پاهای پاپیون زده نشسته وسط سینی سبزیجات فکر می کنم. به دهان آدم های گرسنه ای که زل زده بودند به تن برشته اش. به آن پنجره های بلند و پرده های مخمل مشکی که چه آرام و موقر با طوفان پشت پنجره می رقصیدند. دارم به صدای ساز بیرون آمده از پشت دیوارها فکر می کنم. به دست های ظریف و بی رنگ دختری که مثل ارباب عروسک های خیمه شب بازی، قاشق چنگالش را تکان می داد و زیر لب چیزی زمزمه می کرد. دعایی، وردی، نفرینی. دارم به تابلوها فکر می کنم. به نقاشی صورت های وحشتزده آویزان از دیوار. به چشم های گشاد و ابروهای بالا رفته و نگاه پریشانشان.

دارم به تو فکر می کنم. به تویی که با لباس بلند سفید و چشم های بسته و دست های رو به جلو، از راه پله های تنگ بالا رفتی. بالا رفتی و پله های لق زیر وزن پاهای برهنه ات به جیر جیر افتاد. دارم به صدای قار قار کلاغ ها فکر می کنم که از طوفان شب پناه آورده بودند لبه پنجره و نوکشان را به شیشه می کوبیدند. به تو فکر می کنم. به قدم های ناصاف و مستانه ات روی زمین سرد. به قدم هایی که تو را به آن اتاق سنگی برد و در را پشت سرت بست. دارم به تو فکر می کنم. به تویی که زانوهایت خم شد، پاهایت سست شد، سرت روی گردنت سنگینی کرد و به زمین افتادی. درد تنت بود که تو را بیدار کرد. درد زخم و خراش هایت. دارم به تو فکر می کنم. به تو و به چشم هایت. به وقتی که آن چشم های همیشه بسته را باز کردی و نگاهت به نگاهم افتاد. دارم به نگاهت فکر می کنم. به نگاهی که همیشه منتظر دیدنش بودم. حتی در آن شب سیاه بارانی، در آن اتاق سنگی، با صدای قار قار کر کننده پرنده های خیس. دارم به تو و به چشم هایت فکر می کنم. به چشم هایی که همیشه آرزوی باز دیدنشان را داشتم.

برای خوندن نوشته های بیشتر، من رو در فیس بوک فالو کنید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

قرارمان ساعت چند بود؟ هوا کی تاریک شد؟ باد موذی پاییز کی سر خورد و رفت توی آستینم؟ این چند متر جلوی کافه را چند بار رفته و برگشته ام؟ ساعت چند است؟ چقدر دیر کرده ای؟ نمی دانم.

انگشت هایم را توی کفش های جدید خم و راست می کنم. تنگ است. فروشنده قول داده بود جا باز می کند. نکرد. چرا هر بار گول حرف هایشان را می خورم؟ کدام کفش تنگ و ناراحتی را دیده ای که یک دفعه راحت شود؟ اصلا چرا کفش ها را از اول راحت نمی سازند؟ چه دشمنی ای با پاهای مردم دارند؟ انتقام چی را از پاشنه و پنجه ها می گیرند؟ چه می دانم. سردم شده. آستین ها را تا روی انگشت های یخ زده ام پایین می کشم و یکبار دیگر فضای جلوی کافه را با کفش های قشنگ کوفتی ام طی می کنم و به محض رسیدن به مرزی نامریی، دور می زنم و بر می گردم.
کمی آن طرف تر پیرزنی خمیده برای گربه ها غذا می ریزد و پیش پیش می کند. لابد باقی مانده ناهار خودش است که حالا دارد راهی شکم گربه های حنایی وخاکستری می شود. فکر می کنم اسم پیرزن چه می تواند باشد؟ حتما یکی از آن اسم های منقرض شده. شاید هم نه. شاید هم اسمش ماندانایی، میترایی، چیزی باشد. نگاه کن! هنوز زمستان نشده پالتو پوشیده. حتما سوغاتی از طرف یکی از بچه هایش است. به این پالتوی لطیف خوش رنگ می خورد از خیابان های پاریس به اینجا آمده و در تن پیرزنی سرمایی فرو رفته باشد که نگران شکم خالی گربه هاست. می دانی که پیرزن ها دو دسته اند. دسته اول شکم گربه ها را سیر می کنند و دسته دوم دلشان برای پرنده ها شور می زند و برایشان برنج و خرده نان می ریزند. 
یک باد دیگر این بار توی یقه ام می وزد و مور مور می شوم. فکر می کنم شاید پوشیدن پالتو ایده بدی نباشد. ساعت چند است؟ چقدر دیر کرده ای؟ کجایی؟ چرا بی خیال کشیک دادن نمی شوم و نمی روم توی کافه تا روی یکی از آن صندلی های چرمی بنشینم و به پیش خدمت خوشرو لبخند بزنم و مودبانه بگویم فعلا سفارش نمی دهم، منتظر کسی هستم. با خودم لج کرده ام. با خودم و با پاهای توی کفش های خوشگل تنگ لعنتی ام.
پیرزن دارد آرام آرام به سمت خانه اش می رود. عجب خانه ای ست پسر. دو طبقه با قاب پنجره های چوبی. چه طور هنوز خانه را نکوبیده اند تا جایش یکی از این ساختمان های ازگلی 5 طبقه دو واحدی بسازند و اسمش را بگذارند «ساختمان سنبل» یا چه می دانم ساختمان نیلوفر آبی و توی لابی اش یک گلدان گنده با گل های مصنوعی بگذارند و آپارتمان هایش را متری 9 و نیم میلیون بفروشند.
 گربه ها سخت مشغول غذا خوردن اند. پیرزن با آن سرعت جانفرسا به خانه اش می رسد و در را به روی جهان می بندد اما تو هنوز نیامدی.
ساعت چند است؟ قرارمان کی بود؟ نمی دانم. فقط این را می دانم که دیر کرده ای. آنقدر دیر که فکر می کنم دیگر باید بی خیال انتظار کشیدن شوم.
در کافه باز می شود. بوی دونات و قهوه و کاکائو مثل مسافرین عرق کرده ی مترو یک دفعه با فشار بیرون می ریزد. صندلی چرمی خالی وقیحانه چشمک می زند و نوک زبان را روی لب هایش می کشد. کفش های قشنگ تنگ لعنتی ام پست را رها می کند و به راه می افتد. در کافه بسته می شود. این بار آن طرف هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

یک روز صبح چشم هایم را توی اتاق طبقه دوم باز می کنم. نور روز به زور از پشت پرده تور سفید خزیده روی تختخواب و گنجشک ها در حال معاشرت اند. جیک جیک و جیک جیک. کش و قوس می آیم و پتوی نازک صورتی را هول می دهم کنار. 9 ساله ام. چرا این وقت روز مدرسه نیستم؟ شاید تابستان است. نه. این آفتاب کم جان پاییز است که روی پاهایم افتاده. شاید سرما خورده ام. با دو انگشت شست و اشاره دماغم را پاک می کنم. خشک است. پس حتما خودم را زده ام به مریضی. 6 و نیم صبح به زور چشم هایم را باز کرده و گفته ام حالم خوب نیست، امروز در خانه می مانم. اما کدام خانه؟ این اتاق 12 متری با دو کمد دیواری و یک  دراور آبی با گل های نقاشی شده روی کشوها شبیه اتاق من نیست.
از جایم بلند می شوم و پاهای برهنه را هول می دهم توی روفرشی های قرمز و شانه هایم را می فرستم زیر ژاکت سورمه ای. در اتاق را که باز می کنم راه پله های فرش شده را می بینم. زرشکی با خطی زرد در دو طرف. یک طرف پله ها پایین می رود و طرف دیگر بالا. روفرشی های قرمز تصمیم می گیرند بالا بروند. یک پله، دو پله، ده پله. دوازدهمی می رسد به یک پاگرد و دری بسته. می خواهم بدانم توی آن اتاق چه خبر است. در نمی زنم. دستگیره سرد را یک دفعه پایین می کشم و همین که در باز می شود کسی جیغ می زند. دختری ست بیست و دو سه ساله با دامن بلند رنگی و چشم های خمار و ابروهای پهن مشکی. خیره زل زده توی صورت گرد کوچکم و سعی می کند ناشیانه چیزی را پشتش مخفی کند. توی آن جعبه چوبی چیست که باید از چشم من دور بماند. دختر فریاد می زند «بیروووون» یک قدم عقب می روم و قبل از آنکه در را ببندم، کسی را می بینم که پشت پرده تکان می خورد. مردی سیاه و چهارشانه. می خواهم چیزی بگویم، هشداری بدهم و او را از وجود قلمبگی پشت پرده مطلع کنم. نمی گویم، نمی دهم. روفرشی های قرمز شروع می کنند به دویدن و بالا رفتن از پله ها. یک جایی فرش زرشکی تمام می شود و می رسد به دو در بسته. یکی رو به پشت بام باز می شود و دیگری به اتاقی دیگر. گوشم را می چسبانم به در. مردی با صدایی کلفت و خشن آلمانی حرف می زند، فریاد می زند و بعد می زند زیر آواز. یک چشمم را می چسبانم به سوراخ در و تصویر مردی سالخورده را فرو رفته در کاپشن خاکی می بینم که دارد تنهایی جلوی آینه می رقصد. زیر لب آوازی زمزمه می کند و پاهایش با پوتین های سنگین روی زمین سنگی می لغزد و می رود و بر می گردد.
روفرشی های قرمز این بار به سمت در پشت بام می چرخد. همین که بیرون می روم، ابرها شروع می کنند به چکه کردن. خیس می شوم. می نشینم لبه پشت بام و کوچه سنگ فرش و رهگذرهایش زیر پاهایم ریز می شوند. فکر می کنم کجا هستم؟ شانه بالا می اندازم. هیچ نمی دانم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

1) بی شک یکی از دلپذیرترین صحنه های زندگی تماشای خنده های نوزاد است. راجع به نوزاد همسایه بالایی حرف نمی زنم، خنده او احتمالا براي شما پشیزی ارزش نخواهد داشت. منظورم بچه خودتان است. همان بچه ای که می تواند ساعت ها شما را به شیوه مامورين القاعده آزار دهد و بعد با یک خنده چند ثانیه ای جوری دلتان را به دست آورد که خودتان هم نفهمید این دل چطور به دست آمده! 

روزهای اول فکر می کردم دختر فقط به حرف ها و شکلک های ما ری اکشن نشان می دهد و یک دفعه با آن دهان کوچک بی دندان می زند زیر خنده. ولی تازگی ها فهمیده ام او به چیز دیگری هم می خندد. گاهی به نقطه ای خالی از اتاق خیره می شود، با دقت جایی را تماشا می کند و بعد انگار که بامزه ترین جوک عمرش را شنیده باشد، شروع می کند به ریسه نوزادی رفتن. اگر فکر می کنید از اینکه دختر یک ماه و نیمه ام قادر به دیدن ارواح و ارتباط برقرار کردن با آنهاست ناراحتم، سخت در اشتباهید. دختر جان به گروه عجیب و غریب ها خوش آمدی!

2) بعد کار به جایی می رسد که وقتی می شنوی کسی برای خواباندن نوزاد پیشنهاد روشن کردن سشوار و جاروبرقی را می دهد، نه چشم هایت را به اندازه سوراخ لایه اوزون گشاد می کنی و نه هاها می زنی زیر خنده. فقط سرت را مثل علامه های دهر به آرامی تکان می دهی و لبخندی نیمه ملیح به نشانه «آررره بابا در جریانم» می زنی. همین.

3) روزهای اول بعد از تولد بچه ( همان روزهایی که فکر می کنی هر لحظه ممکن است از شدت بی خوابی و خستگی برای همیشه افقی شوی و زير لب بگويي باي باي زندگي) اطرافیان وعده جادوی روز چهلم را می دهند و با اطمینان می گویند چهل روزش که تمام شود همه چيزخوب مي شود. همان ها بعد از گذشتن چهلمين روز و كار نكردن جادو، وارد فاز دوم وعده و وعيد مي شوند و مژده مي دهند «سه ماهش كه تموم شه درست مي شه» شك ندارم كه اين اميدواري ها تا 18 سالگي كش خواهد آمد.

4) يك مرور كوتاه بر اتفاقات اين چند هفته نشان مي دهد كه بچه تنها كسي نبوده كه در اين روزها دچار تغيير شده. من هم تغيير كرده ام. مني كه روزهاي اول از ترس خراب شدنش جرات نمي كردم به او نزديك شوم، حالا چه راحت بلندش مي كنم و از اين دست به آن دست مي دهم و جا به جايش مي كنم. حتي ديگر اين توانايي را در خودم مي بينم كه او را مثل توپ تنيس پرت كنم بالا و بعد از اينكه خودم سه الي چهار دور روي زمين پشتك زدم، در حالي كه روي سرم ايستاده ام با يك دست بگيرمش. اوووف نه... شوخي كردم. لطفاً بچه ام را ازم نگيريد! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 



واقعیت را بگویم؟ هیچ نمی دانستم دارم چه می کنم. یک روز خواستم مادر باشم و بَنگ... چند هفته بعد جواب آزمایش مامان صدایم می کرد. عجب روز خوبی بود آن روز. روزی که دستم را روی دلم گذاشتم و به کسی که هنوز هیچ چیز نبود سلام کردم.

9 ماه گذشت. 9 ماه بارداری خیلی بیشتر از 9 ماه معمولی یا 9 ماه تحصیلی طول می کشد. آنقدر کش می آید که کم کم یادت می رود زندگی غیر بارداری چه طوری ست. فکر می کنی از اول به همین شکل به دنیا آمدی. همین قدر عجیب، همین قدر سنگین، همراه با موجودی دیگر. موجودی که هر روز بزرگتر می شود و تکان هایش محسوس تر.

روزهای آخر بود که کم کم حس کردم این بازی چند ماهه دارد جدی می شود و یک نفر قصد دارد در بزند و بیرون بیاید. یک نفر. یک دختر. یک آدم واقعی. بعد روزها آرام آرام اما تند تند گذشتند و رد شدند و صفحه تقویم روی «آن روز» ایستاد. همان روزی که باید ساک از قبل آماده کرده را بر می داشتیم و به سمت بیمارستان می راندیم. همان روزی که همراهانم پشت دری بسته ماندند و من رفتم تا در لباسی آبی فرو روم و رگم میزبان سوزن شود. همان روزی که تختی متحرک مرا از راهروها رد کرد و به اتاق عمل برد. چقدر شبیه فیلم ها بود. دراز کشیدن روی آن تخت و تماشای سقف و صورت پرستارها. راستی این اتاق عمل عجب جای ترسناکی ست. شجاع ترین آدم زمین هم که باشی نمی توانی دست کم چند لحظه ای به بیهوشی و هرگز به هوش نیامدن فکر نکنی. سرمای اتاق دویده بود زیر پوستم. دندان هایم به هم می خورد و شانه هایم می لرزید. ترسیده بودم؟ نه. اگر ترسیده بودم پس آن لبخند کش آمده بر روی صورتم چه بود؟ پس چرا پرستارها با جمله «چه مادر شجاعی» به سمتم می آمدند؟ ماسک را روی صورتم گذاشتند. گفتند نفس بکش. چند بار نفس کشیدم؟ چقدر طول کشید تا بیهوش شوم؟ یک چیزی چسبیده بود ته گلویم. از آنجا به بعد را یادم نمی آید. کات.

چشم هایم را که باز کردم روی تخت اتاقم بودم. درد داشتم؟ یادم نمی آید. تصویر محو آدم ها از جلوی چشم هایم رد می شد. درست مثل فیلم ها. اولین حرفی که زدم چه بود؟ پرسیده بودم «اتاقم رو به دریاست؟!» بچه را کی آوردند؟ کی خوابید کنارم؟ کی صدای نفس هایش را شنیدم؟ کی عاشقش شدم؟ یادم نمی آید.

حالا یک مادرم. هرچند هنوز عادت نکرده ام به مادر بودن. عادت نکرده ام که آن موجود کوچک دوست داشتنی را به چشم فرزندم نگاه کنم. حس می کنم یک آدم کوچولوی بی نظیر است که چند وقتی از قصه اش بیرون آمده و در آغوشم فرو می رود و تند تند نفس می کشد. هنوز می ترسم از اینکه مادرش باشم. آنقدر ظریف است که از بلند کردنش وحشت دارم. که مبادا آسیبی ببیند، مبادا خراب شود.

واقعیت را بگویم؟ خوشحالم از بودنش. تماشای اداهای صورت و بدنش آنقدر لذت بخش است که می شود مدت ها بی حرکت کنارش ماند و مثل کارتونی دوست داشتنی نگاهش کرد. حالا یک مادرم، چه بترسم چه نترسم، و او دختر کوچولوی من است. دختری که احتمالاً خیلی زودتر از آن 9 ماه طولانی بارداری بزرگ می شود، قد می کشد و دیگر نه نیازی به پوشک خواهد داشت و نه شیر خوردن های شبانه.

واقعیت را بگویم؟ من یک مادر هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 


روی دیوار آشپزخانه خانه کودکی هایم دریچه ای مربع شکل قرار داشت که اسمش را گذاشته بودیم پنجره مخفی. پنجره مخفی درست وسط دیوار بود و در چوبی اش در بین کاشی های آبی آشپزخانه اصلاً مخفی به نظر نمی رسید. با این حال همه دوست داشتیم به این اسم صدایش کنیم و بگوییم آن دریچه رو به باغ سحرآمیز باز می شود. باغی سبز و جادویی با درخت های پیر و گل هایی عظیم الجثه و رنگی. واقعیت این است که باغ سحرآمیزی هم در کار نبود و اگر دستگیره دریچه را می کشیدی و در چوبی اش را پایین می آوردی، پنجره ای رو به اتاق پذیرایی باز می شد. جایی که نه درخت داشت، نه طوطی و نه آبشاری با آب نقره ای، در عوض مبل های زرشکی داشت و چند گلدان دیفن باخیا، که ما به علت صمیمیت زیاد دیفن باخ صدایش می کردیم.

در مجموع پنجره بی مصرفی بود و خدا می داند معمار موقع ساختنش چه فکری در کله اش بوده. از آن طرف که تماشایش می کردی شبیه باجه بلیت فروشی به نظر می رسید و از این طرف شبیه سوراخی در پیتزا فروشی برای گرفتن سفارش. اما دلمان نمی آمد اسم شیرین «پنجره مخفی» را ازش بگیریم و با وجود اینکه حتی من 6-7 ساله هم می دانستم خبری از باغ سحرآمیز نیست، تظاهر به بودن آن باغ در پشت دریچه بسته نکنیم.

مادر چند باری برای اینکه از تمام فضای خانه استفاده بهینه کرده باشد، در مهمانی ها موقع چیدن میز شام پنجره را باز کرده و از آنجا شیشه های نوشابه و لیوان یخ را با وجود طولانی تر شدن مسیر، دست به دست کرده بود. آن شب ها همه می دانستیم که پشت پنجره مخفی، اتاق پذیرایی ست و باغ برای چند ساعتی به مرخصی اجباری می رفت.

من هم که به نوبه خودم نسبت به دریچه احساس مسئولیت می کردم، بالاخره موفق به کشف راهی مفید و فان برای استفاده از آن شدم. با قرار گرفتن در قاب پنجره شدم خانم مجری، و پنجره تبدیل شد به تلویزیون. برنامه هایم را برای خواهرم که پشت میز آشپزخانه در حال غذا خوردن بود اجرا می کردم و لحظات شادی را برایش می ساختم! برنامه ها را با جمله های کلیشه ای «سلام به همه شما بینندگان عزیز» شروع می کردم و با «امیدوارم از برنامه امروز لذت برده باشید» به پایان می رساندم. اما خلاقیت اصلی مربوط به برنامه های بین این دو جمله بود. مثلاً وقتی با تکنیک هایی خاص سرم را از گردنم جدا می کردم و کله سخنگو اجرای باقی برنامه را به عهده می گرفت.

سال ها بعد که بزرگتر شدیم همه پنجره را از یاد بردیم. دیگر دریچه چوبی هم بخشی از دیوار به نظر می رسید و مدت ها بود که کسی حوصله باز کردن و سرک کشیدن از آن را نداشت. دیگر باغ سحرآمیز را به حال خودش گذاشته بودیم، همین طور باجه بلیت فروشی و راه دست به دست کردن وسایل و تلویزیون را. اما هنوز با فکر کردن به آن آشپزخانه و آن دریچه مربع شکل، تصویر باغی سبز و جادویی جلوی چشم هایم می آید. باغی که هیچ وقت وجود نداشت.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

هیچ وقت در بیمارستان بوده اید؟ من بوده ام. هیچ وقت روی تختش خوابیده اید؟ من خوابیده ام. یکی دو شب. شب اول در بخش مراقبت های ویژه بودم. می دانستم حالم خوب است ولی آنها باور نمی کردند. هی می گفتند یک جای کار می لنگد. به زور دوتا از این لوله های به دردنخور را توی دماغم فرو کردند که بتوانم راحت نفس بکشم. همان لوله های به دردنخور بود که راه نفس کشیدنم را بسته بود و شب خوابم نمی برد. گفتم برایم مجله بیاورید بخوانم سرم گرم شود، چشم هایشان را گشاد کردند و سر تکان دادند که یعنی نه، بخش مراقبت های ویژه جای مجله خواندن نیست. آخ چه شب گندی بود پسر. هنوز از قیافه ام خبر نداشتم که به چه روزی افتاده. فقط می توانستم باد کردگی لب هایم را حس کنم. در آن بخش کوفتی هیچ چیز پیدا نمی شد. نه مجله ای نه آینه ای. فقط سیم بود و سرم و صدای بیب بیب دستگاه های مختلف. نصفه شب در حالی که تازه خوابم برده بود یک نفر توی اتاق آمد. جوری راه نرفت که لخ لخ دمپایی هایش از خواب بیدارم نکند. چشم هایم را که باز کردم او را شبیه به آدمکشی بی رحم و سرنگ در دست دیدم. نزدیک و نزدیک تر شد و بعد سرنگش را مثل دشنه توی سرم آویزان از تخت فرو کرد. حال خوبم شروع کرد به بد شدن. چی بود که داشت بهم تزریق می کرد؟ اتاق تاریک دور سرم چرخید و گوش هایم شروع کرد به سوت کشیدن. انگار طناب پیچم کرده بودند به ریل و قطار مسافربری داشت می آمد تا چیزی از استخوان هایم باقی نگذارد.

روز بعد زنده از خواب بیدار شدم. به خوبی قبل نبودم. پرستارهایی که مهربان تر از آدمکش دیشبی به نظر می رسیدند، در مقابل درخواست «لطفاً یک آینه بهم بدین» با یک گلدان گنده توی اتاق ظاهر شدند. دور گلدان مربع با گل های مصنوعی آینه کاری بود. دوتایی آینه غول پیکر را جلوی صورتم گرفتند و یک دفعه کل وحشت موجود در جهان، با فشار سرازیر شد توی وجود من. آن موجود آش و لاش با یک چشم فرو رفته در قعر ورمی عجیب در یک طرف صورت، با دماغی خون مرده و لبی باد کرده و خراش های روی پیشانی من بودم؟ همان موقع بود که فهمیدم حالم خوب نیست. حالم اصلاً خوب نیست و دلم می خواهد آدمکش دیشبی دوباره با سرنگش سر برسد و کار را تمام کند.

مسئولین بیمارستان هیچ با من هماهنگ نبودند. گفتند اوضاع خوب است و مرا راهی بخش کردند. من را که نه، موجود ترسناک توی آینه را. بعد چند نفری افتادند به جان پای شکسته ام. چه می دانستم چه به روزش آمده. ساعت ها بود که یادم رفته بود تکانش دهم یا رویش بایستم. خوب فشارش دادند و وقتی صدای استخوان ها و صدایی از ته حنجره ام در آمد، شروع کردند به گچ گرفتن. گچ از نوک انگشت ها بالا و بالاتر آمد و انگار کل وجودم را پوشاند. شدم یک مجسمه نه چندان زیبا.

هیچ وقت جایی از بدنتان شکسته؟ آنهایی که جوابشان منفی ست از جواب دادن به این سوال می ترسند. تق تق می زنند به تخته و آرام سر تکان می دهند. نگرانند که مبادا حادثه صدایشان را بشنود و در اسرع وقت سراغشان بیاید. ولی آنهایی که قبلاً این را تجربه کرده اند عین خیالشان نیست. می دانند که روزهای فرو رفتن در گچ هم می گذرد و یک نفر بالاخره با اره برقی می افتد به جانت و تو را از دل پوسته سنگینت بیرون می کشد.

بدترین اتفاق ها هم بالاخره تمام می شوند. آدم بالاخره از بدترین جای دنیا به نام بیمارستان مرخص می شود، زخم ها بهبود پیدا می کنند، ورم ها می خوابند، شکستگی ها جوش می خورند و غم و ناامیدی بالاخره راهش را می گیرد و می رود. دنیا همیشه که پر از درد و زشتی نمی ماند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

میلیون ها سال است که زن ها حامله می شوند و شکم هایشان می شود خانه موجودی دیگر.
میلیون ها سال است که آدم های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند، اما هنوز هیچکس به آن عادت نکرده است. نه خود زن های حامله و نه رهگذرها. مردم دوست دارند به زن های باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند.
انگار شکم های بزرگ و موجودات درونشان هیچ وقت عادی و تکراری نمی شوند. جداً چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو. چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش و چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که ساکن دنیایی دیگر است.
یک چیزهایی هیچ وقت عادی نمی شود. بچه دار شدن مثل یک جادوست. مثل افسانه ای شیرین و عجیب و غریب که سخت می شود باورش کرد. آخر چطور می شود یک دفعه مادر شد. همین که اولین بار نقطه ای تپنده را نشانت می دهند و می گویند این بچه شماست، همه چیز تغییر می کند. دستت را می گذاری روی شکم و حس می کنی از همین حالا باید قوی تر باشی. باید محافظت کنی از این نقطه تپنده کوچک. باید حامی اش باشی، همراهش باشی. هر روز بزرگتر که می شود، احساساتت بیشتر موج بر می دارد. شروع به تکان خوردن که می کند فکر می کنی دیگر خودت نیستی، دیگر پاهایت روی زمین نیست. لذتی وجودت را می گیرد که با کمتر چیزی قابل قیاس است.
با گذشت هر روز و هر ماه چقدر عاشق تر می شوی. چقدر قلبت می تپد برایش. برای اویی که هیچ نمی دانی چه شکلی خواهد بود. چشم هایش، دهانش، انگشت هایش. از همین روزهاست که نگرانش می شوی. که چرا تکان نمی خورد، چرا نمی چرخد، چرا با لگدهایش نمی گوید من اینجام.
بارداری مثل یک جور جادوست. جادویی که همه چیز را تغییر می دهد. جادویی که تو را تغییر می دهد و دیگر اسمت را برای همیشه عوض می کند. بعد از این کسی هست که تو را مادر صدا خواهد کرد. مادر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری