بیشتر نوشته هایی که در اینجا می خوانید داستان اند و آنهایی که نیستند... به زودی قصه خواهند شد

حوصله اش زود از همه چیز سر می رود. یکی دو دقیقه ای با شئی جدید سرگرم می شود، مهندس وار زیر و بمش را بررسی می کند و بعد انگار که خائن بی شرفی را شناسایی کرده باشد، در نهایت سنگ دلی پرتش می کند به گوشه ای دور و چهره اش شبیه کسی می شود که دارد می گوید «از جلوی چشمم دور شو، خائن» کار مورد علاقه اش کوه نوردی و تپه نوردی ست. دوست دارد بالا برود، از برجستگی ها و ناهمواری های زمین رد شود، قل بخورد و با یک حرکت کاماندویی از جا بلند شود و چشم هایش چون فاتحی که قلمرویش را بدون خون و خونریزی وسعت داده، برق بزند. بچه 11 ماهه است. یک ماه دیگر می نشیند پشت کیکی که وسطش یک شمع روشن فرو رفته، مهمان ها تشویقش می کنند «فوت کن، فوت کن» و او لابد به جای فوت، کف دستش را می کوبد روی قشنگ ترین نقطه کیک و بعد دست خامه و شکلاتی را می مالد به قشنگ ترین لباس دنیا که به مناسب اولین تولدش پوشیده. راستش از این خونسردی و بی خیالی اش خوشم می آید. جوری به خراب شدن و شکستن اشیا نگاه می کند که انگار دارد می گوید «خب که چی؟» واقعا هم. خب که چی؟ امروز چهار دست و پا دوید توی آشپزخانه. جوری تند تند آمد که انگار با خودش مسابقه گذاشته و قرار بود کاپی، چیزی تقدیم برنده شود. به مقصد که رسید، نشست. خبری از کاپ نبود. با همان بی خیالی همیشگی گردنش به سمت گلدان های نازنینم چرخید. بی اختیار، مثل نواری ضبط شده گفتم «گلدونا دوستای ما هستن» انگار که بخواهم بگویم آنها را با دشمن اشتباه نگیر و محض رضای خدا برگ هایشان را نکن. آرام سرش را تکان داد. یعنی «اوکی حواسم هست» و بعد کف دستی که قرار بود یک ماه دیگر وسط کیک کوبیده شود را روی خاک بُنسای فرود آورد و تکه های خیس و به هم چسبیده خاک، پخش شد کف آشپزخانه. با خونسردی نگاهی به زمین انداخت و بعد با یک ابروی بالا رفته کف دست خاکی اش را بررسی کرد. چشم هایش برق زد و قیافه اش شبیه کسی شد که دارد می گوید «هه! چه باحال». برای چهل و هشتمین بار در روز دستش را شستم و او موقع شستن دست ها، سعی کرد آب را بگیرد. برای چهل و هشتمین بار نتوانست. چند دقیقه بعد دیدم باز دارد چهار دست و پا می دود سمت آشپزخانه. این دفعه کاری به خاک و گلدان نداشت. یک راست رفت سراغ مجسمه کبوتر سفید چینی که شکیل و مجلسی نشسته بود لای گلدان ها. بلندش کرد، نگاهش کرد، به خائن بودنش پی برد و پرتش کرد روی زمین سنگی. کبوتر سفید چینی شکست. خرد شد. من و بچه نگاهی به هم کردیم و چیزی ته نگاه هر دویمان گفت «خب که چی؟» جنازه تکه پاره کبوتر را ریختم توی سطل آشغال و به روزی فکر کردم که او را نشانده بودم وسط گلدان ها تا برای خودم جو بوستان و گلستان درست کنم. حالا کبوتر سفید چینی مرده بود اما اهمیتی نداشت. بچه تند تند، چهار دست و پا دوید سمت اتاق خواب. فهمیدم مسابقه شروع شده است. برای هزارمین بار در روز دنبالش رفتم. به مقصد که رسید نشست. باز هم کاپی در کار نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت   توسط آنالی اکبری 

با صدایی که به سختی شنیده می شد پرسیدی «خوبی؟» دست کنده شده ات را از روی زمین برداشتم و در حالی که سعی می کردم آرنج خونی ات، آستین صورتی مانتوی 320 هزار تومانی ام را کثیف نکند گفتم «بد نیستم» سرت را تکیه دادی به شیشه تکه تکه شده و همین حرکتت باعث شد ماشین حرکت جدیدی به سمت دره کند و نیم قدم به سقوطی جدید نزدیک تر شویم. با ناله گفتی «دستم درد می کنه» نگاهم بی اختیار دوید سمت دست کنده شده لای انگشت های خودم و فکر کردم حتماً راجع به آن یکی حرف می زنی، حال این یکی بد به نظر نمی رسید. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و ماشین یکبار دیگر حرکت الاکلنگی اش را به نمایش گذاشت. آرنج کنده شده ات را مثل چوب جادو تکان دادم و گفتم «به نظرت زنده می مونیم؟» با تنها دست چسبیده به تنت، تق تق زدی روی فرمان و گفتی «آره بابا، دلم روشنه» بعد قه قه زدی زیر خنده و خون مثل نفت از چاه گلویت بیرون پاشید. دستمالی از جعبه روی داشبورد بیرون کشیدم، لک خون را از روی آستین مانتویم پاک کردم و گفتم «یعنی تو جاده به این شلوغی هیشکی ندید ما پرت شدیم تو دره؟» جای خالی دست کنده شده ات را خاراندی و گفتی «اگه دیده باشن هم که تا اینجا نمیان. وایمیسن همون بالا و فیلمبرداری می کنن» پیشانی قلوه کن شده ام را توی آینه بررسی کردم و گفتم «با این قیافه آخه؟ نامردا» چشم هایت را بستی و گفتی «چیکار کنیم حالا؟ صبر کنیم کمک برسه یا پامو از رو ترمز بردارم؟» دست کنده شده ات را پرت کردم سمتت و گفتم «به همین زودی خسته شدی؟ عمه ام بود می گفت دلم روشنه؟» ابروهایت را بالا بردی و جواب دادی «بابا بد جایی گیر کردیم. مگه چقدر می تونیم این لبه بمونیم؟» دستم را به نشانه «بروبابا» بالا بردم. در ماشین را باز کردم، خواستم پیاده شوم که دیدم پاهایم نیست. با دلخوری در را بستم. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و گفتم «خب بابا. ترمز رو ول کن. ولی حداقل بیا یه جور خوبی بپریم. یه جور تلما و لوئیزی» گفتی «فکر کردی اونایی که اون بالا دارن تماشامون می کنن کی ان؟ ریدلی اسکات؟» گفتم «هرکی هستن. من می خوام جلو چشم این همه آدم یه جور خوب و آرتیستی بمیرم. نه اینکه فقط یه نیم تنه باشم که مثل یه گونی برنج پرت می شه ته دره» سرت را تکان دادی و گفتی «می فهمم»

ماشینِ الاکلنگی به حرکت در آمد و دوتایی سرهای زخمی مان را بیرون آوردیم و رو به آدم های موبایل به دست کنار جاده خنده های کشدار کردیم و انگشت هایمان را به نشان پیروزی تکان دادیم و مثل دو قهرمان واقعی ته نشین دره شدیم.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم تیر 1393ساعت   توسط آنالی اکبری 

آدرس رادیوی من:

http://instarad.io/anali.akbari

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت   توسط آنالی اکبری 

گلدان پشت پنجره گل داده بود. یک گل درشت نارنجی بدقیافه. از آن گل هایی که باید پشت گوش زد، دست را ستون چانه کرد و عکس تکی گرفت. از آن عکس تکی های خالتوری که چند سال بعد با دیدنشان باید از شرمندگی آب شد و شلپ و شولوپ توی زمین رفت. داشتم میزان زشتی گل را اندازه می گرفتم که دیدمت. خودت بودی. همان دیوانه همیشگی سوار بر خر قبرسی. قبرسی اش را خودت گفته بودی. 6 سال پیش. 6 سال پیش پشت در آن رستوران شکیل مجلسی حال به هم زن که گارسون هایش فکر می کنند پادشاهان سقوط کرده ای هستند که حالا باید تاج و تخت سلطنتی سابق را از تو طلب کنند و خدا می داند چند بار توی بشقاب استیک و جوجه چینی این و آن، به عمد عطسه کرده اند. آره همان جا بود که گفتی خر از قبرس آمده و وقتی پرسیدم اسمش چیست، ابروهایت را بالا بردی و انگار که داری واضح ترین موضوع جهان را توضیح می دهی گفتی «خر». پشت در همان رستوران شیک و پیک بود که ساندویچ فیله مرغ و پیاز و جعفری را از کوله دربداغان نپالی ات بیرون کشیدی و با آن سبیل های بلند قهوه ای روشن ات، گازی به آن لقمه معطر زدی و گارسون کت شلوار پوش، با آن کفش های نوک تیز براق واکس زده، زشت ترین چشم غره جهان را نصیبت کرد و تو با آستین آن پیراهن چهارخانه سوئدی دهانت را پاک کردی و جوری زدی زیر خنده که مشتری های قاشق چنگال در دست رستوران چند لحظه بی خیال بلعیدن گوشت شدند و از پشت شیشه با تعجب نگاهت کردند و بعد وقتی خیالشان راحت شد که دیوانه هُملِسی بیش نیستی، دوباره مشغول جویدن و قورت دادن و پر کردن معده های کش آمده شان شدند.

وای پسر! حالا بعد از 6 سال دوباره خودت بودی و خر هم همان خر بود و من این بالا، داشتم زشتی گلم را بررسی می کردم. شروع کردم به فریاد کشیدن و تند تند تکان دادن دست چپم. شده بودم شبیه ماشینی که یکی از برف پاکن هایش از کار افتاده و در معاینه فنی خودرو حالش جا می آید. سرت را که بالا آوردی شوکه شدم. چقدر پیر شده بودی. آن ریش های جو گندمی هیچ شبیه آن ریش های قهوه ای روشنی نبود که می شناختم. از همان جا، از روی خر قبرسی ات دست تکان دادی و فریاد «چه خبر رفیق» سر دادی. جواب را در فریاد بعدی پرت کردم سمتت و گفتم صاحب یک تک گل نارنجی زشت شده ام و تو از آن پایین، از روی خر قبرسی، دماغت را به نشانه «ایووو» جمع کردی و بعد هر دو زدیم زیر خنده و خر قبرسی پوووفی کرد و خمیازه کشید.

گل زشت نارنجی را از گلدان پشت پنجره چیدم، آن را پشت گوش گذاشتم، برای تو و خر که عازم سفری دیگر دور دنیا بودید دست تکان دادم و بعد جلوی دوربینِ روی سه پایه نشستم تا خالتورترین عکس سال را ثبت کنم و چند سال بعد با دیدنش چیک چیک آب شوم و لای موزاییک های خیابان بروم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت   توسط آنالی اکبری 

گفت خانه را خودمان ساختیم. «خودمان» یعنی خودش و شوهرش. آن وقت ها خودش زنی بوده سی ساله. با موهای بلند و همیشه پوش داده قهوه ای و دندان های خرگوشی و چشم های نافذ میشی و دو چال کوچک روی گونه که موقع خندیدن عمقش زیاد می شده و شناگرهای ناشی جانشان را در عمق آن چاله های عمیق از دست می داده اند. شوهرش هم مردی بوده چهل ساله، قوی و عضلانی. با سبیل پرپشت مرتب مشکی و گونه های استخوانی شبیه جنگجویان مغول و بازوهایی محکم و استوار که بچه های فامیل، هر سال فروردین بعد از به جا آوردن آداب عید دیدنی،  با لباس های اتوکشیده ازش آویزان می شدند و تاب می خوردند و «هی هی هاهایشان» بلند می شده.

گفت آن وقت ها که این محل اینجوری نبود. «اینجوری» یعنی اینقدر شلوغ و آباد. پر از مراکز خرید پرنور و بستنی فروشی های جورواجور و ترافیک ماشین هایی که جایی برای رفتن ندارند و فقط با نگاهشان طعم سرنشینان ماشین های مجاور را می چشند و آدم هایی که با شکم های خالی و زیر چشم های گود رفته به رستوران های سنتی و ایتالیایی می روند و با شکمی بر آمده از دیزی و سبزی خوردن و شیشلیک و جوجه بی استخوان و پنه اسفناج و مستاچیولی بیرون بر می گردند.

گفت آن وقت ها یک طرف خانه خرابه بود و طرف دیگرش هم خرابه. خرابه سمت چپی پاتوق شغال های خسته و آش و لاش و ارواح خبیث بود و خرابه سمت راستی کاروانسرای آفتابه دزدهای ناکام و مفنگی های در طلب جنس. ولی زن و مرد عزمشان را جزم کرده بودند تا وسط خرابه های بی نام و نشان، در قطعه زمینی که به بهایی مفت خریده بودند، خانه ای بسازند که دیدنش همه را حیران کند. «همه» یعنی از خاله خانباجی های عشق معاشرت گرفته تا رهگذرهایی که احتمالاً در اثر ربوده شدن، لخت و پاپتی راهشان به آنجا می افتاد.

خانه شبیه به قلعه ای بود با دیوارهای بلند سنگی. دیوارهایی که حیاط دنج را از محله ای دهشتناک جدا می کرد. حیاطی با درخت های میوه و پیچک های سبز و استخری کم عمق که تنها قادر به خیس کردن تن های گرمازده در تابستان های داغ بود. گفت اولین مهمانی مصادف شد با سالگرد ازدواجشان. چندمین سالگرد را یادش نیامد. خانه پر شده بود از مردهایی با سبیل های پرپشت که دوست را رفیق می نامیدند و مردم را توده،  و زن هایی با پیراهن های گلدار تا روی زانو که حالشان بد بود از هرچه خلق و توده، و می خواستند از چیزهای ساده حرف بزنند و قهقهه های زنانه شان خانه را پر کند. که پر می کرد و مردهایی که کار اصلاح جهان را به پایان رسانده بودند را هم به سمت خود می کشاند. آن روز خانه پر شده بود از آدم هایی که کباب های داغ را از سیخ بیرون می کشیدند، لای نان سنگک می گذاشتند، رویش آب نارنج می چکاندند و در دهان می گذاشتند. آدم هایی شاد که زیبایی آن خانه با سقف بلند و پنجره های بزرگ و راه پله های چوبی را چند برابر کرده بودند.

گفت حالا که دارد خانه قدیمی را می فروشد انگار روحش را به حراج گذاشته. روحش، خاطراتش، جوانی اش را. گفت حالا دیگر مرد مرده، خرابه های دو طرف تبدیل به مجتمع های مسکونی شده و خبری از هیچ کدام از آن آدم های شاد نیست. گفت دیگر نه زانویی برای بالا و پایین رفتن از این پله ها دارد و نه جانی برای تمیز کردن حیاط و خانه. گفت طاقت دیدن خشک شدن درخت خرمالو و اقاقیا را ندارد. گفت باید خانه را بفروشد و دلش را خوش کند به خاطرات سال هایی که گذشت.

با نوک انگشت خیسی پشت شیشه های عینکش را پاک کرد و گفت خانه را می فروشد. پرسیدم چند؟ ساکت شد. حتماً داشت در سکوت قیمت خاطراتش را حساب می کرد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

بیا امروز از چیزهای خوب حرف بزنیم. بیا ژاکت هایمان را بندازیم روی شانه، بنشینیم توی بالکن، مور مورمان شود و خم به ابرو نیاوریم. اصلاً بیا خودآزاری کنیم. همان بازی محبوبمان. همان بازی ای که بر اساس قوانینش باید از زجری که می کشیم لذت ببریم. بیا سرمای پاییز را بفرستیم لای استخوان هایمان ولی لبخند بزنیم. اصلاً قه قه بزنیم زیر خنده و فوت کنیم توی ماگ شکلات داغمان. بیا شیرینی بخوریم. بیا خامه های روی شیرینی را لیس بزنیم و چرت و پرت بگوییم. بگذار امروز نه خبری از حرف های کسل کننده کاری باشد و نه گله و شکایت از این و آن. بیا بی خیال دنیا شویم و فقط از چیزهایی حرف بزنیم که ما را به خنده می اندازد. بیا به همه چیز بخندیم. بیا خنده دار شویم. خنده دارتر از دلقک دماغ قرمز سیرک بزرگ خلیل عقاب. بیا آنقدر مسخره بازی در آوریم که از شدت خنده به نفس نفس بیفتیم و اشک از گوشه چشم هایمان پایین بریزد. بیا از خودمان بگوییم. از چند سال پیش. از وقتی بچه تر بودیم. وقتی عاشق این و آن می شدیم و دو شب و سه روز عاشق می ماندیم. بیا از حماقت هایمان بگوییم و خودمان را مسخره کنیم. می دانی که هیچ چیز خنده دارتر از این نیست که خودمان را سوژه کنیم. بیا از خاطراتمان بگوییم. از مسافرت پارسال زمستان. از کلبه جنگلی و آتش شومینه ای که دم به دقیقه خاموش می شد و جوراب های پشمی و سیب زمینی های کبابی. از صدای زوزه گرگ های نیمه شب. بیا به خودمان بخندیم که چطور میز و صندلی ها را پشت در گذاشته بودیم که مبادا گرگ ها داخل شوند. بیا از چهارشنبه بازار بگوییم. از بوی ماهی و سبزی های تازه توی سبد حصیری مان. از دوچرخه سواری توی جاده های آسفالت نشده. از زمین خوردن و گلی شدن و چرخ پنچر. از پیاده قدم زدن کنار دوچرخه بی سوارمان زیر درخت های خوش رنگ خیس. از غروب آفتاب و صورتی و نارنجی شدن آسمان. بیا از چیزهایی که دوست داریم حرف بزنیم. از لم دادن روی کاناپه و لیس زدن قاشق بستنی و تماشای یک فیلم ترسناک. از خزیدن و بیرون آمدن دختربچه ای با موهای بلند و سیاه از تلویزیون. بیا از آرزوهایمان بگوییم. از آنهایی که بهشان رسیدیم و خطشان زدیم و آن هایی که هنوز دست نیافتنی به نظر می رسند؛ مثل اسباب بازی های مناسبتی بالای کمد بچه ها. بیا تا شب توی بالکن بمانیم. تا وقتی که انگشت هایمان یخ کند و شروع کنیم به عطسه کردن و آب دماغمان سرازیر شود. بگذار امروز همه چیز خوب باشد. حتی بهتر از آنچه که واقعاً هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 


دارم به تو فکر می کنم. به تو و به چشم هایت. به تو و به چشم هایت در آن اتاق تاریک سنگی. دارم به آن شب سیاه بارانی فکر می کنم. شب سیاهی که گه گاه روشن می شد با صاعقه ای مهیب. دارم به همه اتفاقات آن شب فکر می کنم. به آن خانه سه طبقه در دل کوهستانی سرد. به آن آدم های عجیب با دماغ های نوک تیز و تاج ابروهای قیچی نکرده پشت میز شام. دارم به نگاه خیره ی بره کباب شده، با پاهای پاپیون زده نشسته وسط سینی سبزیجات فکر می کنم. به دهان آدم های گرسنه ای که زل زده بودند به تن برشته اش. به آن پنجره های بلند و پرده های مخمل مشکی که چه آرام و موقر با طوفان پشت پنجره می رقصیدند. دارم به صدای ساز بیرون آمده از پشت دیوارها فکر می کنم. به دست های ظریف و بی رنگ دختری که مثل ارباب عروسک های خیمه شب بازی، قاشق چنگالش را تکان می داد و زیر لب چیزی زمزمه می کرد. دعایی، وردی، نفرینی. دارم به تابلوها فکر می کنم. به نقاشی صورت های وحشتزده آویزان از دیوار. به چشم های گشاد و ابروهای بالا رفته و نگاه پریشانشان.

دارم به تو فکر می کنم. به تویی که با لباس بلند سفید و چشم های بسته و دست های رو به جلو، از راه پله های تنگ بالا رفتی. بالا رفتی و پله های لق زیر وزن پاهای برهنه ات به جیر جیر افتاد. دارم به صدای قار قار کلاغ ها فکر می کنم که از طوفان شب پناه آورده بودند لبه پنجره و نوکشان را به شیشه می کوبیدند. به تو فکر می کنم. به قدم های ناصاف و مستانه ات روی زمین سرد. به قدم هایی که تو را به آن اتاق سنگی برد و در را پشت سرت بست. دارم به تو فکر می کنم. به تویی که زانوهایت خم شد، پاهایت سست شد، سرت روی گردنت سنگینی کرد و به زمین افتادی. درد تنت بود که تو را بیدار کرد. درد زخم و خراش هایت. دارم به تو فکر می کنم. به تو و به چشم هایت. به وقتی که آن چشم های همیشه بسته را باز کردی و نگاهت به نگاهم افتاد. دارم به نگاهت فکر می کنم. به نگاهی که همیشه منتظر دیدنش بودم. حتی در آن شب سیاه بارانی، در آن اتاق سنگی، با صدای قار قار کر کننده پرنده های خیس. دارم به تو و به چشم هایت فکر می کنم. به چشم هایی که همیشه آرزوی باز دیدنشان را داشتم.

برای خوندن نوشته های بیشتر، من رو در فیس بوک فالو کنید.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

قرارمان ساعت چند بود؟ هوا کی تاریک شد؟ باد موذی پاییز کی سر خورد و رفت توی آستینم؟ این چند متر جلوی کافه را چند بار رفته و برگشته ام؟ ساعت چند است؟ چقدر دیر کرده ای؟ نمی دانم.

انگشت هایم را توی کفش های جدید خم و راست می کنم. تنگ است. فروشنده قول داده بود جا باز می کند. نکرد. چرا هر بار گول حرف هایشان را می خورم؟ کدام کفش تنگ و ناراحتی را دیده ای که یک دفعه راحت شود؟ اصلا چرا کفش ها را از اول راحت نمی سازند؟ چه دشمنی ای با پاهای مردم دارند؟ انتقام چی را از پاشنه و پنجه ها می گیرند؟ چه می دانم. سردم شده. آستین ها را تا روی انگشت های یخ زده ام پایین می کشم و یکبار دیگر فضای جلوی کافه را با کفش های قشنگ کوفتی ام طی می کنم و به محض رسیدن به مرزی نامریی، دور می زنم و بر می گردم.
کمی آن طرف تر پیرزنی خمیده برای گربه ها غذا می ریزد و پیش پیش می کند. لابد باقی مانده ناهار خودش است که حالا دارد راهی شکم گربه های حنایی وخاکستری می شود. فکر می کنم اسم پیرزن چه می تواند باشد؟ حتما یکی از آن اسم های منقرض شده. شاید هم نه. شاید هم اسمش ماندانایی، میترایی، چیزی باشد. نگاه کن! هنوز زمستان نشده پالتو پوشیده. حتما سوغاتی از طرف یکی از بچه هایش است. به این پالتوی لطیف خوش رنگ می خورد از خیابان های پاریس به اینجا آمده و در تن پیرزنی سرمایی فرو رفته باشد که نگران شکم خالی گربه هاست. می دانی که پیرزن ها دو دسته اند. دسته اول شکم گربه ها را سیر می کنند و دسته دوم دلشان برای پرنده ها شور می زند و برایشان برنج و خرده نان می ریزند. 
یک باد دیگر این بار توی یقه ام می وزد و مور مور می شوم. فکر می کنم شاید پوشیدن پالتو ایده بدی نباشد. ساعت چند است؟ چقدر دیر کرده ای؟ کجایی؟ چرا بی خیال کشیک دادن نمی شوم و نمی روم توی کافه تا روی یکی از آن صندلی های چرمی بنشینم و به پیش خدمت خوشرو لبخند بزنم و مودبانه بگویم فعلا سفارش نمی دهم، منتظر کسی هستم. با خودم لج کرده ام. با خودم و با پاهای توی کفش های خوشگل تنگ لعنتی ام.
پیرزن دارد آرام آرام به سمت خانه اش می رود. عجب خانه ای ست پسر. دو طبقه با قاب پنجره های چوبی. چه طور هنوز خانه را نکوبیده اند تا جایش یکی از این ساختمان های ازگلی 5 طبقه دو واحدی بسازند و اسمش را بگذارند «ساختمان سنبل» یا چه می دانم ساختمان نیلوفر آبی و توی لابی اش یک گلدان گنده با گل های مصنوعی بگذارند و آپارتمان هایش را متری 9 و نیم میلیون بفروشند.
 گربه ها سخت مشغول غذا خوردن اند. پیرزن با آن سرعت جانفرسا به خانه اش می رسد و در را به روی جهان می بندد اما تو هنوز نیامدی.
ساعت چند است؟ قرارمان کی بود؟ نمی دانم. فقط این را می دانم که دیر کرده ای. آنقدر دیر که فکر می کنم دیگر باید بی خیال انتظار کشیدن شوم.
در کافه باز می شود. بوی دونات و قهوه و کاکائو مثل مسافرین عرق کرده ی مترو یک دفعه با فشار بیرون می ریزد. صندلی چرمی خالی وقیحانه چشمک می زند و نوک زبان را روی لب هایش می کشد. کفش های قشنگ تنگ لعنتی ام پست را رها می کند و به راه می افتد. در کافه بسته می شود. این بار آن طرف هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

یک روز صبح چشم هایم را توی اتاق طبقه دوم باز می کنم. نور روز به زور از پشت پرده تور سفید خزیده روی تختخواب و گنجشک ها در حال معاشرت اند. جیک جیک و جیک جیک. کش و قوس می آیم و پتوی نازک صورتی را هول می دهم کنار. 9 ساله ام. چرا این وقت روز مدرسه نیستم؟ شاید تابستان است. نه. این آفتاب کم جان پاییز است که روی پاهایم افتاده. شاید سرما خورده ام. با دو انگشت شست و اشاره دماغم را پاک می کنم. خشک است. پس حتما خودم را زده ام به مریضی. 6 و نیم صبح به زور چشم هایم را باز کرده و گفته ام حالم خوب نیست، امروز در خانه می مانم. اما کدام خانه؟ این اتاق 12 متری با دو کمد دیواری و یک  دراور آبی با گل های نقاشی شده روی کشوها شبیه اتاق من نیست.
از جایم بلند می شوم و پاهای برهنه را هول می دهم توی روفرشی های قرمز و شانه هایم را می فرستم زیر ژاکت سورمه ای. در اتاق را که باز می کنم راه پله های فرش شده را می بینم. زرشکی با خطی زرد در دو طرف. یک طرف پله ها پایین می رود و طرف دیگر بالا. روفرشی های قرمز تصمیم می گیرند بالا بروند. یک پله، دو پله، ده پله. دوازدهمی می رسد به یک پاگرد و دری بسته. می خواهم بدانم توی آن اتاق چه خبر است. در نمی زنم. دستگیره سرد را یک دفعه پایین می کشم و همین که در باز می شود کسی جیغ می زند. دختری ست بیست و دو سه ساله با دامن بلند رنگی و چشم های خمار و ابروهای پهن مشکی. خیره زل زده توی صورت گرد کوچکم و سعی می کند ناشیانه چیزی را پشتش مخفی کند. توی آن جعبه چوبی چیست که باید از چشم من دور بماند. دختر فریاد می زند «بیروووون» یک قدم عقب می روم و قبل از آنکه در را ببندم، کسی را می بینم که پشت پرده تکان می خورد. مردی سیاه و چهارشانه. می خواهم چیزی بگویم، هشداری بدهم و او را از وجود قلمبگی پشت پرده مطلع کنم. نمی گویم، نمی دهم. روفرشی های قرمز شروع می کنند به دویدن و بالا رفتن از پله ها. یک جایی فرش زرشکی تمام می شود و می رسد به دو در بسته. یکی رو به پشت بام باز می شود و دیگری به اتاقی دیگر. گوشم را می چسبانم به در. مردی با صدایی کلفت و خشن آلمانی حرف می زند، فریاد می زند و بعد می زند زیر آواز. یک چشمم را می چسبانم به سوراخ در و تصویر مردی سالخورده را فرو رفته در کاپشن خاکی می بینم که دارد تنهایی جلوی آینه می رقصد. زیر لب آوازی زمزمه می کند و پاهایش با پوتین های سنگین روی زمین سنگی می لغزد و می رود و بر می گردد.
روفرشی های قرمز این بار به سمت در پشت بام می چرخد. همین که بیرون می روم، ابرها شروع می کنند به چکه کردن. خیس می شوم. می نشینم لبه پشت بام و کوچه سنگ فرش و رهگذرهایش زیر پاهایم ریز می شوند. فکر می کنم کجا هستم؟ شانه بالا می اندازم. هیچ نمی دانم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری 

1) بی شک یکی از دلپذیرترین صحنه های زندگی تماشای خنده های نوزاد است. راجع به نوزاد همسایه بالایی حرف نمی زنم، خنده او احتمالا براي شما پشیزی ارزش نخواهد داشت. منظورم بچه خودتان است. همان بچه ای که می تواند ساعت ها شما را به شیوه مامورين القاعده آزار دهد و بعد با یک خنده چند ثانیه ای جوری دلتان را به دست آورد که خودتان هم نفهمید این دل چطور به دست آمده! 

روزهای اول فکر می کردم دختر فقط به حرف ها و شکلک های ما ری اکشن نشان می دهد و یک دفعه با آن دهان کوچک بی دندان می زند زیر خنده. ولی تازگی ها فهمیده ام او به چیز دیگری هم می خندد. گاهی به نقطه ای خالی از اتاق خیره می شود، با دقت جایی را تماشا می کند و بعد انگار که بامزه ترین جوک عمرش را شنیده باشد، شروع می کند به ریسه نوزادی رفتن. اگر فکر می کنید از اینکه دختر یک ماه و نیمه ام قادر به دیدن ارواح و ارتباط برقرار کردن با آنهاست ناراحتم، سخت در اشتباهید. دختر جان به گروه عجیب و غریب ها خوش آمدی!

2) بعد کار به جایی می رسد که وقتی می شنوی کسی برای خواباندن نوزاد پیشنهاد روشن کردن سشوار و جاروبرقی را می دهد، نه چشم هایت را به اندازه سوراخ لایه اوزون گشاد می کنی و نه هاها می زنی زیر خنده. فقط سرت را مثل علامه های دهر به آرامی تکان می دهی و لبخندی نیمه ملیح به نشانه «آررره بابا در جریانم» می زنی. همین.

3) روزهای اول بعد از تولد بچه ( همان روزهایی که فکر می کنی هر لحظه ممکن است از شدت بی خوابی و خستگی برای همیشه افقی شوی و زير لب بگويي باي باي زندگي) اطرافیان وعده جادوی روز چهلم را می دهند و با اطمینان می گویند چهل روزش که تمام شود همه چيزخوب مي شود. همان ها بعد از گذشتن چهلمين روز و كار نكردن جادو، وارد فاز دوم وعده و وعيد مي شوند و مژده مي دهند «سه ماهش كه تموم شه درست مي شه» شك ندارم كه اين اميدواري ها تا 18 سالگي كش خواهد آمد.

4) يك مرور كوتاه بر اتفاقات اين چند هفته نشان مي دهد كه بچه تنها كسي نبوده كه در اين روزها دچار تغيير شده. من هم تغيير كرده ام. مني كه روزهاي اول از ترس خراب شدنش جرات نمي كردم به او نزديك شوم، حالا چه راحت بلندش مي كنم و از اين دست به آن دست مي دهم و جا به جايش مي كنم. حتي ديگر اين توانايي را در خودم مي بينم كه او را مثل توپ تنيس پرت كنم بالا و بعد از اينكه خودم سه الي چهار دور روي زمين پشتك زدم، در حالي كه روي سرم ايستاده ام با يك دست بگيرمش. اوووف نه... شوخي كردم. لطفاً بچه ام را ازم نگيريد! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت   توسط آنالی اکبری  |