تبليغاتX
آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی در سرزمین شگفت انگیزها

آنالی اکبری

آخرهاى بهار هوا كه گرم مى شد، مارمولك مى آمد مى چسبيد پشت تورى پنجره آشپزخانه و با آن چشم هاى قلمبه نگاهمان مى كرد. هميشه ما اين طرف بوديم و او آن طرف. مى نشستيم پشت ميز چوبى، كتلت و سيب زمينى سرخ شده سر چنگال هایمان را گاز می زدیم٬ ظرف سالاد را دست به دست مى كرديم و می گفتیم و مى خنديديم و مارمولك از آن طرف تورى فقط نگاه مى كرد و چيزى نمى گفت. فقط شايد گه گاه كه كسى حواسش نبود زبانش را براى شكار پشه اى خونخوار بيرون مى آورد و آرام آرام و بدون جلب توجه مشغول خوردنش مى شد. مامان مارمولك را دوست داشت. خيلى وقت ها دوتايى توى آشپزخانه تنها بودند. يكى اين طرف تورى و يكى آن طرف. مامان ظرف ها را توى كابينت مى گذاشت، ميوه ها را از توى كشوى يخچال بيرون مى آورد، به غذا فلفل اضافه مى كرد و كار مارمولك فقط تماشا بود. چندبار كه نقشه نابودى يا دست كم فرارى دادنش را كشيديم، مامان بود كه در مقام دفاع از اين موجود بى خطر بر آمد و گفت «نه. كاريش نداشته باشين٬ این که با شما کاری نداره»

چند روزى خبرى از مارمولك نبود. ما همچنان قاشق چنگال در دست نشسته بوديم پشت ميز چوبى، ولى او سر جايش نبود. يك روز ديديم تورى پنجره سوراخ شده. درست همان جايى از تورى كه محل اتراق هميشگى مارمولك بود. همه خوب مى دانستيم كه موجود بى خطر "آن طرف" ديگر تبديل به هيولاى ترسناك "اين طرف" شده است. مارمولك قانون را زير پا گذاشته و از مرز رد شده بود. به بيان ديگر گورش را با دست هاى خودش كنده بود. همه از جمله مامان آماده جنگ با موجود متجاوز بوديم. موجود خطرناكى كه ممكن بود با سم درون بدنش همه مان را به كشتن دهد. همه جا را گشتيم. روى ديوارها، پشت در، زير مبل. نبود. كم كم داشتيم فكر مى كرديم شايد مارمولك هيچ وقت اين طرف نيامده. داشتيم به خاطر افكار پليدمان شرمنده مى شديم. اما چند روز بعد جنازه مارمولك پير را لاى روزنامه هاى قديمى پيدا كرديم. هيچ كدام از ما قتل را به گردن نگرفت. ظاهراً مارمولك به قصد پايان بخشيدن به زندگى با دست هاى خودش از مرز تورى گذشته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

من مال اینجا نیستم. یک روز از لای قصه ای ترسناک بیرون آمدم، کتاب بسته شد و دیگر راه برگشت را پیدا نکردم. روزهای اول زندگی در این شهر سخت بود. برای منی که شاهزاده سرزمین مردگان بودم و در قلعه ای سنگی در ارتفاعات کوهی در آسمان فرو رفته زندگی می کردم، تحمل سقف های کوتاه و اتاق های ۱۲ متری آسان نبود.

در قلعه ۵ نفر بودیم. من، وزیر خیانتکار، آشپز، جلاد و یک سرباز که هم علف های هرز پشت دروازه را می کند و هم چلچراغ ها را گردگیری می کرد. سال ها بود که جلاد گردنی برای زدن نداشت. مردم شهر تبدیل به اسکلتی پوسیده شده بودند و کم پیش می آمد مهمانی از سرزمین های دور به قلعه بیاید و هوس کنیم سر به تنش نباشد. جلاد شمشیرش را کوبیده بود بالای شومینه، روزها کنار آبشار نان و پنیر و زیتون می خورد و پاهای برهنه زشتش را توی آب سرد دریاچه فرو می کرد و شب ها توی زیرزمین مجسمه می ساخت. مجسمه زن هایی از گذشته را. وزیر هر روز صبح سبیل هایش را رو به بالا تاب می داد و جلوی آینه نقشه ای جدید می کشید. نقشه هایی احمقانه برای گرفتن تاج و تخت و سر به نیست کردن من. اما من که وقتی برای این مسخره بازی ها نداشتم معمولاً لگدی حواله نقاط حساسش می کردم٬ هولش می دادم توی اتاق و کلید را قورت می دادم. آشپز مهمترین فرد قلعه بود. کسی که برایمان سفره های رنگین می چید٬ ملاقه ملاقه سوپ داغ توی بشقاب های دور طلایی مان می ریخت و ما را به ادامه زندگی امیدوار می کرد.

در قصه قبلی زن بدجنسی بودم. زنی با تاجی نوک تیز و پر تلالو بر سر و دامنی سیاه که از پشت روی زمین می کشید. زنی با انگشت های بلند و استخوانی که سال ها بود سم درون انگشترش را در غذای هیچکس نریخته بود. در این قلعه سال ها بود که کسی نفس نفس نمی زد، تنش به رعشه نمی افتاد٬ کف از دهانش بیرون نمی ریخت و دست های سرد مرگ گلویش را نمی فشرد. ما همه گذشته را فراموش کرده بودیم. ما ۵ نفر مانده بودیم و قلعه ای با دیوارهای سنگی و جام های طلا و قاشق چنگال های نقره. ما مانده بودیم و اتاق های مخفی ای که سال ها بی استفاده مانده بود. ما مانده بودیم و تابلوهای نقاشی غول آسا روی دیوار راهروهایی بی انتها. ما مانده بودیم و لباس هایی مبدل برای مهمانی های بالماسکه ای که دیگر برگزار نمی شد. ما همه چیز را فراموش کرده بودیم. زن ترسناک قصه تنها مانده بود. کلاغ های سیاه روی شانه هایش هم پر کشیده و رفته بودند. او دیگر در گوی بلورین هیچ چیز نمی دید. چیزی باقی نمانده بود. همین شد که از قصه بیرون آمدم. خودم را از لای صفحه های زرد شده کتابی هزار ساله و خاک گرفته بیرون کشیدم و به این دنیا آمدم. بعد دیدم که اینجا تنها ترم. تنهای تنها.

 مرا ببین. شاهزاده ای غمگین با پیراهنی بلند و سیاه بر تن و تاجی بی تلالو بر سر، در شهری که مردمش قصه نمی خوانند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

هنوز یادم است بوی عصرهای تابستان را. امتحان ها تمام شده بود و کتاب ها و جزوه ها را پاره کرده بودیم توی حیاط مدرسه. که یعنی خداحافظ درس. خداحافظ تاریخ، کریم خان، ناصرالدین شاه. روز آخر جمع شده بودیم دم در مدرسه٬ یک فیلم ۲۴ تایی دوربین را تمام کرده٬ یکدیگر را با لباس های یک شکل سورمه ای در آغوش کشیده و قطره اشکی ریخته و گفته بودیم بای بای. خداحافظ تا مهر. تا سال جدید تحصیلی. بعد دویده بودیم سمت خانه هایمان که بوی کولر می داد و می شد گرمای روزهای آخر بهار را همان جا کشت و تکیه داد به دیوار خنک خانه و لیوان شربتی پر یخ را تا ته سر کشید. چند ماه تعطیلی در انتظارمان بود. چند ماه بازی و روزهایی که دیگر از ساعت ۷صبح شروع نمی شد.

هنوز یادم است عصرهای تابستان را. پارک ته کوچه پر می شد از آدم ها. بچه ها سوار بر تاب، گاهی نزدیک زمین و گاهی در آسمان. بزرگترها دور استخر و روی نیمکت های زرد. هر روز نزدیک ساعت ۶ بود که تلفن زنگ می زد. همه می دانستیم آن طرف خط شهرزاد است که گوشی را به دهانش چسبانده و با صدایی آرام می پرسد «آماده ای؟» آماده بودم. پارک بخشی جدا نشدنی از روزهایمان بود. قبل تر ها برنامه تفریحی با اسکیت و دوچرخه روی آسفالت کوچه شروع می شد و بعد می رسید به پارک و زمین بازی. بزرگتر که شدیم دوچرخه ها را فرستادیم به بخش بایگانی و قدم زدن در پارک و نگاه کردن به آدم ها را جایگزینش کردیم. همان موقع هم کوچک بودیم. آنقدر کوچک که فکر می کردیم هرگز به سن آن دخترکان ۲۰ ساله نمی رسیم. آن دخترکان ۲۰ ساله با لب هایی پر رنگ و چشم هایی خمار که نگاهشان قفل می شد روی پسرهای قد بلند و دیگر سال ها بود سمت سرسره های دایناسوری و هلیکوپتری نمی رفتند.

عصرهای تابستان طعم یخمک و یخ در بهشت با طعم لیمو و آلبالو می داد و صدای قرچ قرچ خرد شدن یخ زیر دندان ها. عصرهای تابستان پر بود از دست های نوچ و صف های طولانی جلوی آبخوری پارک. این ها همه طعم و صدا و حس تعطیلات بود. تعطیلاتی لذت بخش که بعد از چند وقت دل آدم را برای مدرسه تنگ می کرد. برای پوشیدن یونیفرم سورمه ای و تا زدن آستین ها تا روی آرنج و چرت زدن سر کلاس عربی و ریاضی.

این بوی کولر است که آدم را هول می دهد لای خاطرات. خاطرات کوچه ای به نام کوچه اقاقیا.

موزیک امروز: Kyla La Grange - Vampire Smile

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

من آدم فوتبالی ای نیستم. نه اینکه سعی نکرده باشم رابطه ام را با آن خوب کنم، سعی کردم اما نشد. هی زل زدم به تلویزیون و به خودم گفتم «فوتبال، فوتبال، علاقه، علاقه» ولی یا خوابم برد یا وقتی به خودم آمدم دیدم تمرکز کرده ام روی چمن دو رنگ. واقعیتش این است که برای من تبلیغات دور زمین و رنگ چمن خیلی جذاب تر از خود مسابقه است. اینجور آدمی هستم. چند بار که پروژه با شکست رو به رو شد تصمیم گرفتم تن به شیوه «دوری و دوستی» بدهم. آن ها آن طرف می دویدند دنبال توپ و ساق پای یکدیگر را داغان می کردند و با زانو توی اثنی عشر هم می کوبیدند و من هم این طرف برای خودم می زیستم. راحت و بی دردسر. اما داستان بازی های مهم فرق می کند و باعث می شود کمی از این عبارت «راحت و بی دردسر» فاصله بگیرم. می دانی که زندگی پر است از این بازی های مهم! هی یک سری قهرمان می شوند، می روند آخر صف و دوباره از اول. برای ما هر فصل ۳ ماه است و برای آنان هزار ماه. نمی دانم چرا این فصل های فوتبالی نامتناهی هستند. همین بازی های مهم است که مرا به خون شبکه ۳ و سایر اسپورت چنل ها تشنه کرده است. در بین این ها مسابقه ال کلاسیکو چیز دیگری ست. هم سر و صدایش بیشتر است و هم تعداد دشنام هایش. سر همین بازی بود که کینه ژاوی را به دل گرفتم. ژاوی، ژاوی. با اینکه اسم قشنگی دارد ولی نمی تواند گل بزند. اسم قشنگ به چه دردی می خورد وقتی پاهایت قادر نیست توپ را به سمت دروازه هدایت کند، هان؟ بازی های این هفته خیلی من را ناراحت کرد. اشک در چشم هایم حلقه زد و مشت به زمین کوبیدم. دروغ گفتم. همان جا از روی کاناپه پیغامی برای بارسایی فرستادم و گفتم: «بارسلونایی ها، انقدر این توپ کوفتی را لو ندهید. مثل آدم بازی کنید. صدای فریادهای شوهرم را از منزل نمی شنوید؟ خاک بر سرها» پیغام نرسید و باختند. بدی فوتبالدوستی این است که نتیجه بازی یا خیلی خوشحالت می کند یا خیلی ناراحت، میانه ندارد. من طرفدار میانه هستم. البته غیر از میانه چیزهای دیگری هم دوست دارم مثل لواشک، پنالتی، چوب جادو، اسب تک شاخ، کباب ترش، سفینه ی سقوط کرده اطراف کرمان، سریال Breaking Bad  و چند چیز دیگر. کلاً گفتم که در جریان باشید.

موزیک امروز A fish on land از Lhasa De Sela

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

همسرم تماس گرفت گفت خانه همسایه آتش گرفته. گفتم اوکی و تماس قطع شد. دروغ گفتم، چیزهای دیگری هم گفتیم که نمی خواهم آن را اینجا بیاورم. خانه همسایه جدی جدی آتش گرفته بود. این را با چشم هایم ندیدم اما بعضی بوها را نمی شود با چیز دیگری اشتباه گرفت. این بویی که سراسر کوچه را برداشته بود، چیزی نبود جز دود. دود. دود. درحالی که روی کاناپه نشسته بودم فکر کردم وقتش است بدوم توی شعله های آتش و یکی دو نفر را با چنگ و دندان بیرون بکشم و در حالی که صورتم سیاه شده و نفس نفس می زنم، به ماموران آتش نشانی بگویم «هنوز یک نفر مونده» بعد در حالی که مردم می خواهند جلویم را بگیرند، دوباره بدوم سمت شعله ها و فریاد بزنم «فلانی، فلانی» البته آنجا به جای فلانی اسم قربانی را صدا می زنم. بعد حس می کنم صدای ناله های آرام کسی را می شنوم، می روم سمت آشپزخانه و سعی می کنم آستین آتش گرفته ام را خاموش کنم. اگر خاموش شد که می روم سمت صدا اما اگر آتش از آستین به یقه و باقی قسمت ها سرایت کرد، ماجرا با جزغاله شدن من به پایان می رسد.

فرض کنیم بخت با من یار بود، بچه ای را می بینم که زیر میز پناه گرفته و  عو عو ناله می کند. همان موقع آشپزخانه به محاصره آتش در می آید و تنها راهی که داریم فرار از پنجره است. دست بچه را می گیرم و با لحنی سوپر جدی می پرسم «می تونی پرواز کنی؟» اگر پاسخ مثبت باشد که مثل دو تا کلاغ اصیل از پنجره بیرون می پریم و آرام کف کوچه فرود می آییم، ولی در صورت منفی بودن جواب آنقدر کنار پنجره عربده می کشیم تا بالاخره آتش نشان ها تکانی به خودشان دهند.

قهرمان بازی یکی از بازی های محبوبم است. منتهی چون این بازی معمولاً مسلتزم حرکت کردن از نقطه ای به نقطه دیگر است، ترجیح می دهم آن را به عهده آتش نشان ها و سایر علاقمندان بگذارم. واقعیتش این است که یکبار خواستم آتش نشان شوم. منظورم این است که آگهی استخدامش را در نیازمندی های روزنامه دیدم و گفتم «چه باحال!» در همین حد.

در این فکر و خیال ها بودم که صدای آژیر آمد. یکی از نقص های من این است که نمی توانم آژیر آمبولانس و پلیس و آتش نشانی را از هم تشخیص دهم. کم کم صدا دور شد و فهمیدم هیچکس عین خیالش هم نیست که خانه همسایه مان دارد می سوزد و ساکنینش تبدیل به چنجه و شیشلیک می شوند. اما بعد از پنجره تصویری دیدم که اشک شوق را به چشم هایم آورد. شوخی کردم، چشم هایم خشک خشک بود. اما جدی تصویر قشنگی بود. همسایه ها یکی یکی با کپسول های کوچک می دویدند توی خانه حادثه دیده و دیگر اثری از آتش نبود. درست است که هیچ آژیری از کوچه ما شنیده نشد، اما خوشبختانه هنوز می شود روی قهرمان های محلی حساب کرد.

 موزیک امروز Gramma از Lana Del Rey و I've gotta go از Imany

کتاب امروز «ناهار در کافه گوتم» نوشته استیون کینگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

گفت حالش خوب نیست، می رود یک گوشه کپه مرگش را بگذارد. از این هایی بود که هنوز از اصطلاحات دوران ارباب رعیتی استفاده می کنند. وقتی این را گفت هنوز سه تایی وسط جاده بودیم. من، خودش و جسد رفیق سابقمان. خودش که حال خوشی نداشت. از ترس شبیه زردپوست ها شده بود. نه اینکه آدم نژاد پرستی باشم، منظورم این است که زرد شده بود. گفتم «برو» منظورم این بود که «برو، برو نامرد، من و با این جنازه تنها بذار» حتا اگر جمله کاملم را هم شنیده بود می رفت. رفت زیر تک درخت کنار جاده نشست و سرش را تکیه داد به تنه. من و جنازه دراز کشیده بودیم کف جاده. خیالم راحت بود که هیچ آدمیزادی از اینجا رد نمی شود. این را بعد از ۳-۲ ساعت انتظار و جیغ و داد و کمک خواستن فهمیده بودم. روی زمین با خس و خاشاک یک HELP کج و کوله هم نوشتیم. فکر کردیم همه جا مثل فیلم هاست که وقت و بی وقت هلیکوپترهای نجات بر فراز آسمان پرواز می کنند و دنبال HELP روی زمین می گردند. ولی رفیق سابقمان کلاً عین خیالش نبود. این هایی که یکبار گلوله خورده وسط پیشانی شان دیگر از زیر ماشین رفتن نمی ترسند. خوبی مرگ این است که یکبار اتفاق می افتد. بعد آدم می تواند دلاورانه دست به هر عمل خرکی ای بزند و بگوید «هان؟ منو از چی می ترسونی؟!» این بیچاره را راهزن ها کشتند. این بخشش مثل فیلم ها بود. اکیپی ایستاده بودند وسط جاده و یکی شان که شبیه علی بابا بود اسلحه اش را سمت ماشین گرفت و چیزی نگفت. آنقدر فیلم دیده ایم که بدانیم این حرکت یعنی «بپرین پایین» رفیق سابقمان خیلی اهل سینما نبود. از این ها بود که هر وقت بیکاری گیر می آورند می پرند روی این تخت سنتی ها و قل قل قلیان می کشند. تفریحش همین بود. از ماشین پیاده نشد. گفت مگر شهر هرت است؟ مملکت قانون دارد. آنقدر از این چیزها گفت که علی بابا عصبانی شد و او را کشت. آخر کدام آدم عاقلی علی بابا را عصبانی می کند. ماشین و جواهرات را برداشتند و رفتند. می گویم جواهرات، چون زشت است راهزن ها به کسی حمله کنند و فقط چند چمدان لباس کثیف و خاکی بدزدند. وقتی رفیق سابقمان داشت نفس های آخر را می کشید قول دادم به بچه اش بگویم پدرش چه قهرمانی بوده. این جور قول دادن ها مثل آب خوردن است. فقط مشکل اینجا بود که رفیقمان بچه نداشت. ولی بعد فکر کردم زن که دارد. تانیا از آن هایی نبود که بخواهد تا آخر عمر به یاد شوهر مرحومش سیاه بپوشد و تارک دنیا شود. فکر کردم لابد دوباره ازدواج می کند و بچه دار می شود، بعد می توانم داستان قهرمانی را برای او تعریف کنم. گیریم اصلاً رفیق ما پدرش نباشد ولی کدام بچه ای نمی خواهد چنین داستان مهیجی را بشنود.

تا شب همان جا بودیم. قسم خورده بودیم آنقدر همان جا بنشینیم تا یکی بیاید سراغمان. صدای زوزه گرگ ها می آمد. بعد سر و کله اکیپ علی بابا اینها پیدا شد. آمده بودند برای ماشین بعدی دام بگذارند. ما را که دید دلش سوخت. به یکی از نوچه هایش گفت «این ها رو تا یه جایی برسون» دوتایی جنازه رفیق سابقمان را بغل کردیم و نشستیم ترک موتور. تنگ بود ولی دست کم به یک جایی می رفت.

موزیک امروز Ever fallen in love  از Nouvelle Vague

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

از این خانه های قدیمی بود. عکس های بیفور افتر نشان می داد چه مخروبه ای بوده و حالا به چه ساندویچی برای توریست های حوض و کاهگل ندیده تبدیل شده. شیشه های رنگی و دیوارهای کاهگلی و درهای پرده دار. یک حیاط با اتاق هایی که از همه طرف محاصره اش کرده بودند. یک حوض آبی با ماهی قرمزهای خسته ای به اندازه بچه نهنگ که حال شنا کردن نداشتند و ترجیح می دادند لم بدهند یک گوشه و ترانه های بی حس و حال ماهی ای بخوانند.

۵ تایی جیغ جیغ کنان رفتیم توی اتاق ۴ تخته مان و تق و توق کنان و قهقهه زنان دکور را به هم ریختیم و کل اتاق را تبدیل به تختخوابی عظیم کردیم و برای راه رفتن از زمین فاصله گرفتیم. می دانی که وقتی زمینی برای قدم زدن نباشد کم کم یاد می گیری مایند فریکی عمل کنی و راه رفتن روی هوا را یاد بگیری. شک ندارم کریس انجل هم از این اتاق های تنگ و تونگ شروع کرده و حالا به اینجا رسیده.

با تماشای قسمت چهارم برنامه شام ایرانی فهمیدم مردها معتقدند جمع های مردانه خیلی کول است و آنها در کنار یکدیگر تبدیل به باحال ترین موجودات زمین می شوند. شک ندارم که همین طور است ولی با تماشای برنامه دیگری که خجالت می کشم اسمش را بیاورم، چرا که می تواند تبدیل به لکه ننگی روی دامنم شود، فهمیدم که مردهای کول معتقدند جمع های زنانه پر است از سبزی های پاک نکرده و حرف هایی در باب «اوه فلانی هم شوهر کرد؟» و «خاک بر سرت که هنوز شوهر نکردی»  خب، این تصور چرند محض است. ما هم زنیم و ما هم کنار هم جمع می شویم و نه سبزی پاک می کنیم و نه از "شوهر کردن ها" حرف می زنیم. واقعیتش این است که در حوالی ما ازدواج واقعه ای کمیاب مثل فوران آتشفشان یا خسوف و کسوف است و من تنها نمونه نادر این جمعم که متاهل محسوب می شوم و شایسته اینم که مجسمه برنزی ام وسط دو سه تا از میادین اصلی شهر نصب شود. ما ۵ نفر در آن اتاق ۴ تخته به هم چسبیده، با تاقچه های فرو رفته در دیوارهای کاهگلی هتلی بازسازی شده در یزد، کاری نمی کردیم جز قهقهه زدن و شوخی کردن با هر چیزی که نباید با آن شوخی کرد. درستش همین است دیگر. با بقیه چیزها که همه شوخی می کنند. همان جا بود که تصمیم گرفتیم سر بچه ای را ببریم و آویزان کنیم بالای شومینه. نه اینکه آدم های بدی باشیم و خون بچه کشی در رگ هایمان جریان داشته باشد، واقعیتش این است که نگران آسایشمان بودیم. کسانی که دغدغه آسایش دارند خوششان نمی آید کودکی ۳ ساله ۴۵دقیقه پشت در اتاقشان بچسبد و جیغ بکشد. ولی بعد تصمیم بهتری گرفتیم. هم خون و خونریزی نداشت و هم بیشتر خوش می گذشت. ۵ تایی آنقدر جیغ زدیم و اصوات شیطانی تولید کردیم که مادر دست بچه را گرفت و دوتایی از کادر خارج شدند.

یک شب هوا طوفانی شد. باد توی بادگیرها می پیچید و صدای رعد و برق آنقدر زیاد بود که بشود مقدمات یک شب ترسناک را فراهم کرد. ماجرا با مراسم من درآوردی احضار روح شروع شد و به تعریف کابوس های دوران طفولیت و horror story هایی که در روشنایی روز خنده دار به نظر می رسند رسید. ما از آن هایی هستیم که فکر می کنیم اگر در تاریکی نور چراغ قوه را روی صورت یکدیگر بیندازیم و صداهای سرخپوستی در آوریم و گه گاه سرها و انگشت هایمان را تکان دهیم روح ها به ترتیب قد احضار می شوند. خوشبختانه صدای چک چک لاینقطع آب هم در پس زمینه وجود داشت و هر چند دقیقه یکبار، ساعت ۳ و نیم شب سایه ای از پشت پنجره مان می گذشت. شرط بسته بودیم صبح که از خواب بیدار می شویم جسد حلق آویز شده یکی مان را می بینیم. بعد تصمیم گرفتیم برای دور شدن از دیوار و آینه (که هر لحظه ممکن بود مردی یک چشم با تبری در دست از آن بیرون بیاید) و در (که محل رفت و آمد انواع موجودات شریر بود) ۵ تایی روی دو تخت وسط اتاق بخوابیم و تا ۴ صبح جیغ بکشیم و قهقهه بزنیم و سایر مهمانان هتل را روانی کنیم. پروژه موفقیت آمیز بود.

نفهمیدیم کی صبح شد، ولی شد. چشم هایمان را باز کردیم و دیدیم هیچ کس از سقف آویزان نیست. کمی اندوهگین شدیم و فکر کردیم داریم حس ششممان را از دست می دهیم. وقتی برای خوردن صبحانه بیرون رفتیم با جماعتی با چشم های پف کرده و خمیازه کشان رو به رو شدیم. ظاهراً کسی دیشب راحت نخوابیده بود.

عکس تزئینی است! عکاس: مهدی غلامرضایی

موزیک امروز Koop Island Blues از KOOP

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

نمی دانم این را قبلاً گفته بودم یا نه، پیش مرگ من یک گوزن است. یک گوزن معمولی، از این هایی که می شود به شاخ هایشان کلاه پردار آویزان کرد و در خیابان خودنمایی کرد. درست است که او یک گوزن با کلاه پردار روی شاخ هایش است اما بی شک مردم بیش از او به من نگاه می کنند. به منی که با مدال های روی سینه، دستم را دور گردن گوزن انداخته ام و مثل یک قهرمان از جنگ برگشته، حوالی میدان تجریش قدم می زنم و دنبال سیر و سنجد می گردم. می دانی، این روزها وجود پیش مرگ واجب است. کسی که قبل از تو گازی به چیزبرگرت بزند و تشخیص بدهد آیا روغنش سوخته، گوشتش خام و پنیرش کثافت است یا نه. رابطه من و گوزن رابطه ارباب رعیتی نیست. شب ها دوتایی می نشینیم روی کاناپه چهل تکه رنگی و سریال می بینیم. او گاهی از موقعیتش سواستفاده کرده و همه پاپ کورن ها را به بهانه اینکه هنوز تشخیص نداده سالم اند یا نه، تنهایی می خورد و من باید با چشم هایی که یکی خون است و یکی آه زل بزنم به صفحه تلویزیون.

عید نزدیک است و گوزن درخواست مرخصی کرده. نمی دانم می خواهد تعطیلات را کجا بماند و جرئت پرسیدنش را ندارم. می ترسم توصیفش از محل اقامتش جذاب تر از کاناپه چهل تکه خانه من باشد، که در این صورت قسم می خورم آن مکان را قبل از سال نو با خاک یکسان کنم. می دانی که ما قهرمان ها طاقت دیدن این صحنه های دلخراش را نداریم. برگه مرخصی اش را امضا کردم و از او قول گرفتم صبح روز ششم فروردین اینجا باشد. آماده و مرتب با کلاه پردار بر روی شاخ. راستش کمی نگران حوادثی هستم که در روزهای اول عید کمین کرده. عید دیدنی و کلی پسته و بادام هندی و شیرینی هایی که به زور در حلقت می ریزند، آن هم وقتی که گوزن وظیفه نشناس در تعطیلات به سر می برد. یک حس درونی بهم می گوید روزهای سختی در انتظار قهرمان است. کسی چه می داند، شاید هم بتوانم با این وضعیت کنار بیایم. حتماً آدم های زیادی هستند که بدون پیش مرگ زندگی می کنند. شاید در سال جدید من هم یکی از آنها شدم. هوم، شاید.

موزیک امروز: Alannah Myles- Black Velvet

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

روز ششم تیر بود. یک بعد از ظهر گرم و شل و ول. دراز کشیده بودیم زیر سایه درخت گنده هه و حرف نمی زدیم. هیچ کس حوصله حرف زدن نداشت. فقط یکی مان که جمع و جورتر از بقیه به نظر می رسید سوت می زد. در بعد از ظهرهای گرم و شل و ول وجود یک سوت زن حرفه ای الزامی ست. می دانی که وگرنه حوصله ات سر می رود از صدای وزوز مگس های خر سایز و زنبورهای خرمایی. تابستان بود و دلمان کمی آب می خواست. نه برای قلپ قلپ سر کشیدن، برای خیس شدن. برای شلپ شلپ کردن و کثافت کاری. ولی کی حالش را داشت. که بخواهد از زیر سایه درخت گنده هه بلند شود و برود سراغ چلپ چولوپ. پس از جایمان جم نخوردیم و به صدای سوت رفیقمان گوش کردیم. دست ها را گذاشته بود زیر سر، زل زده بود به شاخه بالایی و بی خیال سوت می زد. نمی دانم چه طور این کار را می کرد. کاش من هم می توانستم. بعد از سال ها تمرین هنوز نمی توانم بادی صدا دار از لای لب هایم بیرون بدهم. می دانید که هیچکس کامل نیست. اگر می توانستم یک ربع بی وقفه سوت بزنم و یک سربالایی نفس گیر را صاف و بدون خاموش کردن ماشین، دنده عقب بیایم دیگر تا مدت ها چیزی نمی خواستم. داشتم به این چیزها فکر می کردم که یک دفعه تصویر یک بستنی قیفی میوه ای در ذهنم نقش بست. شوخی کردم، غیر از آن دوتا حالا بستنی هم می خواستم. آن یکی که آدم فهیمی بود و فکرم را زود می خواند گفت «طالبی» اضافه کردم «شاتوتی» در یک بعد از ظهر گرم و شل و ول آدم فقط می تواند به آب بازی و بستنی میوه ای فکر کند. چون می دانستیم هیچ کداممان آنقدرها که باید از خود گذشته نیست که از سایه دور شود و برود سراغ آمال و آرزوها، همان جا ماندیم و خیالبافی کردیم. می دانید که در روز ششم تیر کاری جز دراز کشیدن زیر سایه درخت گنده هه از دست آدم بر نمی آید.

موزیک امروز: Mike & The Mechanics- Another Cup of Coffee

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  | 

کل جاده را پابرهنه رکاب زده بودم، بدون ترمز سر پیچ های تند. می دانستم سگ پر نمی زند در این جاده آسفالت نشده. خانه را آنجا ساخته بودیم. جایی که برای آدرس دادن باید به «اون درخت بزرگه که میوه هاش شبیه دماغه» اشاره می کردیم. انتخاب خودمان بود. مخصوصاً پرت ترین مکان را برای زندگی انتخاب کردیم چرا که معتقد بودیم اینجوری می شود شانس گم و گور شدن را زیاد کرد. نه اینکه آدم های منزوی و داغانی باشیم، بیشتر می خواستیم ادایش را در آوریم. که یعنی آره ما از زندگی شهری خسته و بیزاریم و از این حرف ها. فکر می کردیم داریم فاصله می گیریم از چراغ قرمز سر چهارراه و بوق و اخبار سیاسی و سرطان ریه و دروغ و تزویر و ریا. می دانی که وقتی داری راجع به مسائل مهم حرف می زنی باید حتماً یادی از این سه کلمه بکنی. دروغ و تزویر و ریا. تازه شانس آوردی پای کاپیتالیسم و نظام طبقاتی را وسط نکشیدم. هیچ چیز بیشتر از این بحث های سیاسی ژانر مهمانی و تاکسی لجم را در نمی آورد. آدم هایی که الکی عصبانی می شوند٬ رگ گردنشان برجسته می شود و بووم می زند بیرون و آبروریزی می کند و خودشان را قاطی مسائلی می کنند که بهشان ربطی ندارد. بعد می آیند اسم دانه دانه این آدم های درپیتی را حفظ می کنند و از اینکه فلانی در فلان تاریخ فلان کرد حرص می خورند. هو کرز؟!

خلاصه بار و بنه را ریختیم پشت جیپ زرد و به اینجا آمدیم. خانه را خودمان ساختیم. با همین دست های زحمت کشمان. آجر روی هم گذاشتیم و سیمان مالیدیم و رنگ پاشیدیم به دیوار. بنفش، سبز، آبی. پرده ها را خودم دوختم. با استفاده از متد چل تیکه. که هر تکه آشغال پارچه ای که گیرت می آید را می دوزی به آن یکی. بعد توسعه می یابد و نفست را بند می آورد بس که زیبا و تماشایی ست. قسم خوردیم روی پای خودمان بایستیم. پشت پنجره باغچه ساختیم و کاهو کاشتیم. فلفل و گوجه فرنگی. می دانی حس خوبی است خوردن چیزهایی که با دست خودت کاشته ای. انگار داری جگر گوشه ات را می خوری. شوخی کردم، جگر گوشه که خوردن ندارد. یک گوشه حیاط مرغداری راه انداختیم. اول دو تا بودند، یک مرغ و یک خروس. بعدها بیشتر شدند. کلی مرغ و یک خروس. صبح به صبح سبد حصیری را بر می داشتم و مثل آدم کارتونی ها می رفتم سراغ تخم ها. مرغ ها هم دفاع از ناموس کرده و با نوک های تیزشان چاله می کندند توی پوست و گوشت دست هایم. باقی خریدها را از شهر می کردیم. توافق کردیم که تا همین حد خودکفایی هم شایسته تقدیر و دیپلم افتخار است، پس گندش را در نیاوردیم و هرماه سری به فروشگاه های زنجیره ای می زدیم و چرخ دستی نقره ای را پر می کردیم از دستمال کاغذی سه لایه، شامپو بدن بورژوا، حشره کش، لوبیا چیتی٬ ماست بادمجان و چیپس تردیلا. از وقتی به این برهوت آمدیم زندگی مان تغییر کرده. از سر بی برنامگی شوهرم رو آورده به عرفان و شعر و من به چیزهایی فکر می کنم که قبلاً نمی کردم. دارم آدم خطرناکی می شوم. نمی دانم شاید باید دوباره بار و بنه را بریزیم پشت جیپ زرد و برگردیم. آرامش و اوقات همیشه فراغت اینجا دارد دیوانه مان می کند. ما مال اینجا نیستیم. ما به خیابان های شلوغ و بسته تخم مرغ های ۶ تایی و اینترنت گاهی پر سرعت و مردمی که اسم تک تک نماینده های مجلس را بلدند تعلق داریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت   توسط آنالی اکبری  |